سلام ماستی!...
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. انگشتر سبز را دستم کرده ام. له  له می زنم برای پاییز.

دو. داشت از من حرف می زد. می گفت دوست من، شیدا. بعد چه خوب بود این ترکیب. چه خوب است که «دوست من، شیدا» باشی برای کسی.

سه. می گوید پشت سرت می گویند فلانی اعصاب خواننده های وبلاگش را ندارد. اصلا برایش مهم نیست که کسی بخواند یا نخواند. کامنت بگذارد یا نگذارد. صبح داشتم به طبیعت هارش خودم فکر می کردم و وبلاگ. به اینکه چطور در این یک نقطه زندگیم نه تحمل سرپیچی دارم و نه تحمل انعطاف. هزار بار گفته ام که وبلاگ سوپاپ من است. مرا ننویسانید. خودم می افتم می میرم و تمام. ولی با این همه وحشی گری، نگاه که می کنم به دور و برم می بینم همه آدمهای خوب خوب روزهام را از صدقه سر این وبلاگ دارم. دوستهایی که اگر نبودند باید توی این تابستان لعنتی دلتنگیهایم را چال می کردم به جای اینکه خنده شوند و توی آسمان رها باشند. بنابراین همانطور که می بینید پشت ستاره حلبیم قلبی از طلا دارم. باور نمی کنید از گ.م، مهتا، مریم، نیلوفر و نیلوفر، لیلا و فرانک و ... بپرسید.

چهار. «نوشته های وبلاگت را نمی خواهی کتاب کنی؟» من این سوال را زیاد می شنوم. نه از ناشرها البته. اما به نظر خودم وبلاگ جای یادداشت وبلاگی است. کسی که در این بلبشو سراغ کتاب می رود دنبال چیزهای دیگری می گردد. چیزی از جنسی که مزه اش به دهن خواننده بماند مدتی. بعد هم آن ولع نخستین از سرم افتاده است. ولعی مثل اولین عشق، اولین معماری، اولین عمل جراحی... من کتابم را نوشته ام. پیروز شده ام وخودم را به ثبت رسانده ام. حالا فقط موضوع نوشتن نیست. موضوع این است که چه بنویسم. دیگر به اصطلاح «کتاب اولی» نیستم و باید حواسم جمع خیلی چیزها باشد.

پنج. بروم کار کنم.