سیزده تایى چهارشنبه وار
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. دارند پیدایمان مى کنند. سنگرهاى مجازستانمان را یکى یکى فتح مى کنند. باید کم کم از دنیاى مجازى هم فرار کنیم. خانه هایمان را ببریم روى بلندى تا بچه هایمان بزرگ نشده اند.

دو. جمعه مى شود شش ماه تمام.

سه. پسرک شانزده ساله در آن سن چرندى که اعتماد به نفس انسان با صفر برابر است همراه ما آمده بود شهر موشها. پسرهاى من و گ.م تا کمرش بودند. فقط هفت سال از بچه من بزرگتر است و باورم نمى شود که هفت سال دیگر سیناى من مى شود یک مرد کوچک که توى آینه ها نگران ظاهرش باشد و دخترها را زیر چشمى نگاه کند.

 چهار. مى گویم منتظرتم. بیا ولى لطفا خودت بیا. جنازه ات را براى من نیاور. با تشکر از خانواده رجبى و سایر همکاران.

 پنج. شهر موشها؟ چرند محض. دوست نداشتمش. سرم رفت و بى نهایت کسل شدم. شارژ هم نداشتم وایبر بازى کنم.

شش. بابا وایبر نصب کرده. دیشب جنازه ام را نشانده کنارش که بگو این وایبر چى است و چه کار مى کند. بعد به ده نفر زنگ زده از رو وایبر. به شهرام پیغام داده:"با من تماس بگیر." خیلى جدى و دستور وار. به مامان گفته:" تمام پیغامهاى شیدا آمد براى من." کلا سر جمع دو تا جوک فرستاده بودم براش. پاستوریزه. بعد از اینکه یک ساعت گنجینه جوکهایم را شخم زدم. غر مى زند که چرا زودتر نگفتى همچین چیزى هست.

هفت. دیروز و امروز توى دفتر دارم revit کار مى کنم و مثل بچه ها ذوق مى کنم.

هشت. پر از داستانم این روزها. باید خودم را نشان دکتر بدهم. بگویم لطفا همین حال بماند برایم. همینجور کلمه ها توى ذهنم بدوند. همین سر و صداى توى ذهنم را مى خواهم.

 نه. صد سال پیش نوشته بودم که من باید در دوران غارنشینها به دنیا مى آمدم و با نیزه دم غارم پاسبانى مى دادم. حالا شش ماه است دم غارم دارم پاسبانى مى دهم. حالم. حال انسان غارنشین. زنده ام. بدجور زنده ام.

ده. یک عکس دارم ازش. دورتر. وسط یک راهروى طولانى، بعد هى مى خواهم بدوم تا برسم بهش. بلد نیستم بروم توى عکس. براى همین او هى دورتر مى شود. من هى دلتنگتر.

 یازده. یک شعر هم معلم ادبیاتم مى خواند با این مضمون که "آنها که مى دویدند، آنها که مى چریدند، آخر به هم رسیدند."

 دوازده. براى مادرم ماجراى دیوار آرزوها را تعریف کردم. وسط تعریف کردنش بغضم گرفت. حالا هر روز مى آید سراغ آرزوهایم را مى گیرد. چرا من آرزو ندارم مثلا. چرا دلم یک سگ نمى خواهد. چرا دلم نمى خواهد بنز سوار بشوم یا بروم مریخ. خدایا توبه.

سیزده. جان من است او، هى .... کلا هى ....