به گفته دخترک باید یکی از همین روزها چند تا گل سر بخرم برای چتریهایم.
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، روزهای من

یک. پق زدم زیر خنده که ببین روی این بیلبوردها چی نوشته اند. من المثنی ندارم. خرابم نکن. گمم نکن. سرخوش بودم.

دو. دم رفتن آقای خدماتی طبقه نمی دانم چندم بساط بلال فروشی داشت. صدا کرد: « بلال خانم مهندس؟» رفتیم بلال خریدیم. بیشتر از سر وظیفه. بعد توی عمرم بلال به این خوشمزگی نخورده بودم. تا در خانه حسرت خوردم که چرا یکی گرفتم و دو تا نه.

سه. جواهرم توی پارک بغلم کرد. صورت عرق کرده کوچولو را چسباند به صورتم. گونه های هنوز نرم و هنوز شفاف را بوسیدم: « دوستت دارم عزیزم.» توی گوشم گفت: «منم دوستت دارم.»

چهار. دیروز محض خاطر خانم شین آرایش کردم. بس که دلم نمی خواست اولین تصویرش درب و داغانی عصر شنبه زنی باشد که هفته اش را به یکی از بدترین شکلهای ممکن شروع کرده. صد بار نوشته بودم و لابد هر کی که یک عمر خوانده بلد است که من و خانم شین دو تا هستیم. بعد آن تصویر که گاهی ترک برمی دارد از لابلای ترکهایش گوشه هایی از من دیده می شود. زنی که داد می زند مثلا. زنی که سر خورده است گاهی. زنی که نگران است. زنی که لاک بنفش می زند. زنی که وقت ندارد قصه هایش را بنویسد. زنی که صبحها بی آرایش می رود سر کار. زنی که دلش مدام برای بچه اش تنگ می شود. زنی که یک مشت سرخوردگی را گذاشته توی آینه دق روبروش و می بیند که زندگیش منهای این سرخوردگیها تازه می شود زندگی. زنی که در سی و هشت سالگی تازه دارد خیلی چیزها را می فهمد و نمی فهمد.

پنج. دلم از آن جنس کندن و رفتن می خواهد که یک وقتی می شد.

شش. قهرمان قصه بعدیم اینجاست توی دفتر. امروز شعر تازه اش را برای همه مان ایمیل کرده. توی قصه من سرایدار است. دارد توی لابی می چرخد با یک تی سفید که به ریشه هایش برگ خشک چسبیده. شاکی نیست. سرخوش است.

هفت. حیف که جانش را ندارم که خستگیهایت را ازت بگیرم. حیف که آن وقتی که جانش را داشتم تمام توانم به جنگیدن گذشت. حیف که از آن همه شوق و اشتیاقی که در من بود زنی مانده که حتی به آتشهای توی پارک هم با تردید نگاه می کند.

هشت. بگویم چه غنیمت است بودنشان؟ گیرم که آنقدر بلد باشندت که آدم تازه روبرویشان دست و پایش را گم کند. گیرم که تصویر خانم شین ترک ترک اصلا. من بدون این دخترها چه می کردم؟

نه. شما هم جواهرهای من اصلا. سینا الماس. شما زمرد مثلا.

ده. می گوید مواظب باش صدمه نبینی. مواظب باش. مواظب باش. صدایش تا شب توی گوشم است. بعد صبح برایش می نویسم که تو داری ترکم می کنی. من فاصله می گیرم که مواظب خودم باشم. بعد دلم می گیرد. دلم می گیرد که بخواهم روبروی شفاف ترین آدمهای زندگیم مواظب شیدا باشم که دیگر توان شکستن هم ندارد حتی.

یازده. گفتم آخر تو تا سه نصفه شب به چی فکر می کردی بچه؟ گفت نمی دونم. گفتم تو خوشبختی. مکث کرد. مکث کرد وبعد گفت نه چون همه اذیتم می کنن. گفتم منم نه گفت چرا؟ گفتم چون خسته ام. خیلی خسته ام.

دوازده. اسمش را گذاشته اند چالش پیک نیک شنبه. – سلام مونا – بعد چالش است ها. بس که دیروز هی آمدند و غر زدند و «آب می خوام» و «دون می خوام» و «نون می خوام» راه انداختند..

سیزده. رسیدم به سیزده؟ باورم نمی شد که حتی به سه برسم. چه رسد به سیزده. هیع...