واگویه های آفتاب زدگی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ما توی خانه صدایش می کنیم دوشنبه. روزی است که کمر هفته می شکند. بوی آخر هفته به مشام می رسد. کلاس داستان هست. 90 هست. شانس بیاوری و سرحال باشی احتمال دارد کاری مرغ هم باشد مثلا. بعد وقتی فکر می کنی بهش دیگر خیلی هم مهم نیست که وسط داغی روز باید بروی برهوت بدون سایه روی کار نقشه بردار نظارت کنی. مهم نیست که قصه ات را آخرش هم ننوشته ای. مهم نیست که بوی شروع همزمان دو سه پروژه به مشام می رسد و آخرش می رسی به نقطه ای که جانت را برداری و فرار. یک اتفاقی یک جای روز افتاده که شاید، شاید، شاید آن نور گمشده را از یکشنبه بیاورد به دوشنبه. دوشنبه به راه بیاید. رام باشد. گاز نگیرد. خانه ام را پیدا کرده ام توی گوگل ارت. زل زده ام بهش. منتظرم آرامش از خانه ام سرایت کند به من. خانه ام. صدای کارگاه. طبقه چهارم. خوابی که برایتان ننوشته ام. تمام پراکندگیهای این چند وقت و لحظه هایی که نمی دانم دیگر می آیند یا می روند. فقط می دانم که در گیجی و ابهام و داغی روزم به تو فکر می کنم. فقط و فقط به تو فکر می کنم. توی سرم دارند می کوبند. نمی دانم دارند می سازند یا ویران می کنند. من فقط صدا را می شنوم. تق تق تق تق تق تق. تمامی ندارد.