امروز به 36 رنگ تازه دوستت دارم مثلا!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

روی میز زن یک جعبه مداد رنگی 36 رنگ بود با یک جعبه شیرینی. من فکر کردم روی کارت نوشته: « به تو، که رنگ زندگی منی.» و لابد چیزی شبیه این نوشته بود که صورت مهتابی گل انداخت. بعد فکر کردم چه کار قشنگی. فکر کردم مرد یکی از قصه‌هایم باید این کار را انجام بدهد. روی کارت هم بنویسد: « 36 رنگ اینجاست و تو از همه شان خوش‌رنگ تری.» توی ذهنم خط زدم و دوباره نوشتم: «کاش می شد روزهایت را به رنگهای مداد رنگی بسپاری و دستت را به من.» نشد. دوباره خط زدم. «به تو که رنگت در هیچ جعبه مداد رنگی نیست.» داشتم هنوز می نوشتم و خط می زدم که زن برگشت و آمد کنارم. نقشه زمین را باز کردم. گفتم: « ما از محدوده طراحی بازدید کردیم ولی یه ابهاماتی در مورد نقشه برداری...» زن گوش نمی کرد. کارت توی دستهایش بود. لبخند محوی توی صورتش: « هر بخشی که مشاور  لازم داره بگین برداشت بشه.»

-          تا کجا؟

-          تا هر جایی که لازمه.

جلسه تمام شده بود. زن توی خواب داشت راه می رفت. ما راه افتادیم و از حیاط بزرگ گذشتیم. همکارم گفت: « کار یک مرد بودها. نه یک ارباب رجوع. یک مرد.» بعد هر دو نگاه کردیم به نرده های سفید. ظهر بود. از آن ظهرهایی که سایه هایمان آب رفته بودند و خودمان قدمهای بلند برمی داشتیم. پشت سر زن لابد هنوز داشت لبخند می زد و جعبه مداد رنگی 36 رنگ هم هنوز روی میزش بود.