بعضى از حیوانات برابرترند.
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مرزى هست. مرزى که یک دوست را جدا مى کند از یک رهگذر. نوع حرفها، نگاهها. آدمها، توى برج عاجشان نشسته اند و فکر مى کنند در امانند و نیستند. ته تهش این است که باید بگویى"به جهنم" و قضاوتها را بزنى کنار. لجم مى گیرد اما. مثلا ادعاى روشنفکرى دارند و با یک خاله زنک کهنه هیچ فرقى ندارند که مثلا فلان حماقت مد شده و ما از قافله عقب ماندیم و هیع. باید بگویم بیا یک دقیقه کفشهاى مرا بپوش. تو هم بالاخره بزرگ مى شوى و امیدوارانه شاید یک روز بفهمى که زندگى چقدر بالا و پایین دارد. بفهمى که یک جایى باید دست از انکار خودت بردارى و بچسبى به ذره هاى باقیمانده ات. خدا مى داند که من چه سخت دارم زور مى زنم که آدمها را از روى ظاهر و مذهب و کوفت و زهرمارشان قضاوت نکنم ولى این خود برتر بینى مزمن باید به یک جور جهان بینى ربط داشته باشد. حالا خانم، ما مرده، شما زنده، عمر داشته هایتان طولانى و طولانى تر باد که نشاشیده، شب دراز است.