از این نوشته بوى دریا مى آید و چوب خیس...
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

گربه با چشمهاى درشت مشکى آمده بود پشت در تورى. آنقدر قشنگ بود که نمى توانستم ازش چشم بردارم. قبلتر با پسر رفته بودیم روى شنهاى ساحل پروانه و ماهى و اختاپوس کشیده بودیم. من دست زده بودم روى شنها. پسرک یک بند حرف زده بود از آن بازى کذایىِ "کلش آف کلانس" یا هرچى. خیالهاى من راه خانه را پیدا نکرده بودند و دور ما مى چرخیدند. گرمم بود و دلتنگى آمده بود زل زده بود توى چشمهایم. گربه گرسنه بود. توى راه که مى آمدیم روى زمین یک پروانه افتاده بود. به پسرم گفتم:"پروانه ها زود مى میرند." جواب داد:"سى یا چهل یا پنجاه روز عمرشونه." بحث نکردم. حالا داشت سوال مى کرد که کدام جنگجوها را بیشتر دوست دارم. چیزى پراندم که ظاهرا درست بود. خوشش آمد. خانه که رسیدیم براى بار صدم شاید هم هزارم زامبیز بازى کردیم. بعد به گربه غذا دادیم. اسم گربه را گذاشته بودند گُلگه. یعنى سایه. موهاى سرکش از زیر شال یاسى فرار کردند. سینا براى بار صدم شاید هم هزارم پرسید:" نمى خواى کلش به ات یاد بدم؟" پنجشنبه بود.