«خوشا به من» یا در کنسرتهایتان ادای ابی را در نیاورید لطفا!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. جلوی گوشواره ها ایستاده بودم که ببینم کدامشان می تواند امروزم را برساند به عصر. گوشواره ها همه شان چسبیده بودند به خاطره‌ها. گوشواره هایی دارم که یادگار سرگشتگیهایم در تجریش هستند. گوشواره ای هست که عمو سر عقد بهم داده. گوشواره ای که بابا وقتی کتابم چاپ شد برایم خرید. گوشواره ای که همین هفته پیش از خانه هنرمندان خریدیم ولی گوشم را درد می آورد. گوشواره ای که خاله سر تولدم بهم داده که قشنگ است ولی خیلی سنگین است و نمی توانم طولانی مدت گوشم کنم. گوشواره هایی که از بازارهای استانبول خریده ام. گوشواره زمستانی با آن قصه ای که بهش وصل کردی. گوشواره قلبی که خودم اسمش را گذاشتم گوشواره وقتهای دلتنگی. هر بار گوشم کنم مرا یاد سفر بیست و یک سالگی ام به استانبول می اندازد و آن شهر ساحلی کوچک. آن دخترانگی که با فرار آمیخته بود و سرکشی. یادم هست که تمام زمستان پارسال همین گوشواره گوشم بود. گوشواره های سبز تولدم. گوشواره سرای مشیر که یکی از اشکهایش افتاده و غصه می خورم. گوشواره ای که بابا از یکی از سفرهای صد سال پیش سوغات آورده. گوشواره ای که در جشن خیریه از معلم کلاس دوم سینا خریدم. گوشواره طلایی که فقط روزهایی که حالم خیلی خوب باشد می توانم گوشم کنم.

امروز نمی شد با هیچکدامشان سر کرد. آن هم با این جمعه ای که شکل جمعه نبود و یک خروار خستگی و سنگینی گذاشت روی هفته که حالا کی بشود دوباره برسد به ته. گوشواره‌های برگی الهام را برداشتم و وقتی را یادم آمد که سینا تازه به دنیا آمده بود و من نمی توانستم ازش چشم بردارم و دنیا کامل شده بود. گوشواره های کوچک چسبیدند به گوشم. یک جور حس امنیت آمد. از آن نوع امنیتی که یک دوست قدیمی به آدم می دهد. که همیشه دوستت دارد و قبولت دارد و دلتنگت است. باید بروم سراغ زنان ساده کاملم. باید سرم را توی دامنشان پنهان کنم و زخمهایم را بلیسم. می دانم که می توانند پیدایم کنند. از ته این همه گم شدن فقط همانها می توانند پیدایم کنند.

دو. این همه منتظر بودم و دوست نداشتمش. کنسرت چارتار. انتظار داشتم احترام بیشتری برای مخاطبشان قائل باشند. انتظار داشتم برای یک زمین باز آسفالته و یک صندلی پلاستیکی و صدا و تصویر بی کیفیت همان پول سالن معمولی و استاندارد کنسرت را ازم نگیرند. انتظار داشتم یک ساعت کاشته نشوم. انتظار داشتم کنسرت چیزی بیشتر از گوش کردن شبانه آهنگهای خوبشان داشته باشد. انتظار داشتم پرم کنند از آن همه حس خوشایند. انتظار... انتظار زیاد داشتم و به جای همه انتظارهایم سرخوردگی نشست. تنها چیزی که در تمام کنسرت به دلم نشست آن دستپاچگی خوب خواننده گروه بود که آدم را یاد وقتهایی می انداخت که دنیا ساده تر از این حرفها بود.

یک عده هم بودند در ردیف آخر که به بهانه آن موسیقی سنگین و غمگین جیغ و سوت و شیهه می کشیدند. گفت: « چه خبرشان است با این آهنگها؟» گفتم: « آمده اند خوش بگذرانند و خیالشان هم نیست که خواننده چه دارد می خواند.» کنارم دختری چراغ قوه موبایل را روشن کرده بود و دماغش را چسبانده بود به بروشور و متن آهنگها که همخوانی کند و حتی نمی دانست که اسم آهنگی که می خوانند چیست. اسم را هم که پیدا نمی کرد بلد نبود بخواند. پشت سرمان سه دختر بودند که آنقدر بلند بلند و خارج از نوت می خواندند که صدای خواننده نمی آمد. برج میلاد قیامت آدم و پیک نیک و آش و دود و بچه بود. کنسرت و هوهوچی چی و بساط گاز پیک نیکی و شعر بند تمبانی آمیخته بود بهم. آن هم در شبی که خستگی از قبل هم درویمان کرده بود. بد اندر بد اندر بد... حیف پول.

سه. کاری دستم نیست و باید وانمود کنم کاری دستم هست. سه پروژه هست که احتمالا همین هفته شروع می شوند و روزهایم می شود دوباره همان بدو بدوی مدام. رسیده ام به ته ماه. حقوق نداده اند. کفگیر ته دیگ. دلم می خواهد بروم دراز بکشم و این افسردگی ته ماه را با گریه بریزم بیرون. چیزیم نیست ها. همان جنگ همیشگی با هورمونها که ته تهش هورمونها برنده می شوند و سرم را می برند و می زنند سردر شهرشان که این است عاقبت کسی که فکر می کند در این جدال شانسی دارد برای حفظ شان انسانی خودش. با قرمزی لاکهایم خودم را سنجاق کرده ام به زمین و کی بورد که باد مرا با خودش نبرد.

چهار. ف می گوید: «دلتنگی خوب است.» داشتم بد و بیراه می گفتم به خودم و حسهایم. بعد رسیدم به جمله اش. گفت رئیسم ایستاده اینجا. من همین جمله را از تمام حرفهایمان برداشتم. دلتنگی خوب است. این جمله را هم سنجاق کنم به امروزم.

پنج. یک جمله ترسناکی بود با این مضمون: « آنکه می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.» این جمله همیشه مرا می ترساند و ته دلم را خالی می کرد. مثل شنیدن آهنگ سال سیاه دو هزار داریوش در سالهایی که با نگرانی جمع و تفریق می کردم و می دیدم که سال دو هزار که سال مرگ عشق و عاطفه است و من بیست و چهار ساله می شوم، چه جوری بدون عشق زندگی کنم. لابد پانزده ساله بودم شاید هم کمتر. حالا اما فکر می کنم آن خبر هولناک را در سی و بوقی سالگی دیگر کسی نیست که نشنیده باشد. آن روی دیگر سکه زندگی را کسی نیست که ندیده باشد مگر اینکه لای پر قو نگهش داشته باشند. پس کسی که می خندد لابد شهامتش را دارد که با شنیدن آن خبر هولناک بخندد. کاش این هفته کسی باشم که می خندد. گیرم که هولناکی خبرها روز به روز بیشتر می شود و من و توان نداشته ام بیشتر به چالش کشیده می شویم.

شش. دلتنگی خوب است. نخندیدن بد است. شنبه خر است. تا شب همین جور جمله کوتاه بنویسم و بچسبانم ته بند شش.

هفت. زن همسن من است. از ژوژمانم به این طرف ندیده بودمش. وقت نشد بایستیم به حرف زدن. مثل همان وقتهایش خالی بود از هر چه زنانگی با اینکه می دانستم که دو تا پسر کوچک دارد. همیشه خدا آوانگارد بود در همه آن سالهایی که ما توی راهروهای دانشکده هرهر و کرکر می کردیم داشت توی کتابخانه تمام کتابهای موجود را می جوید و حالا استاد دانشگاه است و دکترا دارد. دوست داشتم باهاش حرف بزنم. نشد. گفتم شاید کسی حواسش نباشد که پشت این همه رزومه که چسبیده به اسمش، مادر هم هست. می خواستم حال پسرها را بپرسم و اسمشان را. نشد. نشد. خدا می داند کی دوباره راهمان برسد به هم.

هشت. رسیدم به هشت و نرسیدم به تهش. نقطه بگذارم برای شنبه کافی است لابد.

نه. «می نوشم از چشمان تو. جرعه به جرعه شعر نو. حافظه دستان من. پر شده از دامان تو.» مساوی است با « وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره.» برای بار هزارم ... آن عقبیها هم حال نمی کنند در ضمن!

ده. رفتم . رفتم.