از عشق تو من مرغم البته...
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. یک سیستم حمایتی زنانه هست که زنها را به هم نزدیک می کند. انگار پیله ای دور همدیگر می تنند. انگار کنار هم که باشند دیگر نمی ترسند و نمی ترسند هم. یک جنس حمایت و تایید است. گرمی است. مهربانی است. توش حمایت دارد. ساندویچ و آب میوه و چای داغ دارد. کاردستی درست کردن با بچه ها و خیالبافی دارد. بعد یکهو می بینی که حال بد، دیگر نیست. رفته و جایش سه لنگه دمپایی آمده که بچه ها درست کرده اند و تو چسبانده ای به در یخچال. انگار آدم کوچولویی آنجاها راه رفته و دمپاییهایش را جا گذاشته. بعد که  رفتند، بعد که گوشواره ها را درآوردم و آویزان کردم سر جایش، بعد که داشتم ظرفهای شسته را سر جایشان می گذاشتم، بعد که بچه خوابیده بود و خانه شده بود صلح مطلق، همه قصه های دنیا آمدند سراغم. دیدم که ته ته ته همه راههای رفته و نرفته، هر جا که این مهربانیها کم شده و کمرنگ از دست رفته ام. به میهمانی های خداحافظی فکر کردم و رفتن هایی که از سر گذرانده ام. به دوستها و دوستیهایی که به راه باخته ام و دوستیهایی که به جایشان به دست آورده ام. به نوشتن فکر کردم و این وبلاگ که همه آدمهای این روزهایم را ازش دارم و چه خوب که هستند.

دو. تمام مدتی که توی پشت بام شرکت دارم راه می روم و هوار می کشم مردک ایستاده روبروی من و گوشهایش را تیز کرده. یکی از خدماتیهای طبقات است که نگاههایش همیشه خدا روی اعصابم بوده اما این بار دلم می خواست یکی از گلدانها را بردارم و بکوبم توی مخش. لطفا وقتی آدمها دارند حرف می زنند و داد می زنند و اشک می ریزند مثل بز نگاهشان نکنید. ای احمقها! یکی از همین روزها یکی که کنترلش روی اعصابش کمتر از من است دست به گلدان می شود. از ما گفتن بود.

سه. من بیدار شدم که قصه ام را بنویسم و به جایش نشستم به وبلاگ نوشتن. امروز کلاس داستان نداریم اما قصه ها از نوک انگشتهای من دارند می چکند.

چهار. چالش پیک نیک شنبه ها وارد مرحله نهایی شده. این بار با آمار رویایی 8 مادر و 12 بچه پارک نهج البلاغه را با خاک یکسان کردیم. مقصد نهایی ما برای فینال این چالش هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد و بین علمای مورد نظر اختلاف افتاده است.

پنج. «از عشق و شیاطین دیگر» هم خواهم نوشت. غم نان اگر بگذارد و ملاحظات فرهنگی و اقتصادی و ... به طبع...

شش. یک بار هم یک جمله توی پلاسم نوشته بودم که : «بیا ای دل خیلی جدی دیگر دوستش نداشته باشیم.» بعد همین نیلوفر آمده بود زیرش کامنت گذاشته بود که «وای نه.» بعد من این «وای نه» را با لحن خودش می خواندم. بعد من توی این «وای نه» می دیدم که قصه هایم چه آمده و چسبیده به این «وای نه» به اینکه یکی که قصه هایم را دوست دارد چه خوب می داند که ته ته اش باید این درد باشد که بشود نوشت. که بشود قصه های خانه را چسباند به رابطه ها به گوشواره ها به همه لحظه ها.

هفت. باید برویم سر کار. من و پسرک خواب زده و زامبیها و قصه هایم. من و موهای آشفته ام. من و دستهایم و قصه تهرانم. بعد باید یک شعر هم بنویسم. یک شعر برای تهرانم و راهها.

هشت. من سوژه قصه تهرانم را پیدا کردم. با تشکر از مهتا، ف‌، نیلوفر‌، بی‌تا و تمام کسانی که آن شب در تونل تمام گلویشان را فریاد زدند.

نه. یک وقتی از رفتن دوستهایم می ترسیدم. هنوز هم یکی که از رفتن حرف می زند دلم هری می ریزد پایین. همین مریم مثلا. اما دیگر نمی جنگم. شل کرده ام. می گذارم رد شوند. بروند. اشک بریزند. می دانم که همیشه ردشان توی زندگیم می ماند.

ده. گفت داشتم جر و بحث می کردم که یاد حرف تو افتادم و گفتم: «حق با توئه. اصلا تو راست می گی.» و بحث تمام شد. گفتم: « کاش خودم یاد حرف خودم می افتادم.» ... دیروز. مخصوصا دیروز.

یازده. ... باور نکنی قدقد!

دوازده. من باید از خودم، قلبم، پسرم و امیدم به زندگی محافظت کنم.

سیزده. آن «وای نه» را از من دریغ نکن. ته ته همه جاهایی که به گل نشسته ام  ... که یک وقتی زن، زن که هنوز می تواند دوست بدارد، همه زندگیش بند است به شنیدن همین «وای نه» ...