و این دستها یک روز حتی نوازش کردن بلد بودند...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

همه چیز هم دست خود آدم نیست. مثلا همین پوست کلفت شدن. یک باره می بینی که از دوام آوردن یک دنیا دوام نیاوردنیها ضخامت پوستت شده 5 سانتیمتر خالص. خب دیگر نه خاری به دستت فرو می رود و نه لرزش یک برگ را احساس می کنی. اما هنوز اگر کسی ساطور دستش باشد می تواند نصفت کند.

در دوران ساده معصومیتم فکر می کردم چه می شود که بره می شود گرگ. چه می دانستم؟ اما حالا می دانم. می دانم که وقتی که تا مغز استخوان دریده شده ای و تکه پاره های تنت را از زیر پا جمع کرده ای دیگر هیچ وقت نمی توانی دوباره به هیات گوسفند در بیایی. می دانم که درد کشیدن حصاری دور قلب آدم می تند، حصاری از جنس خار و خون که شاید دیگر هیچ وقت نشود ندیده اش گرفت. می دانم که همه اش تقصیر زندگی است. همین دویدن مدام که اسمش را گذاشته ایم زندگی.

من استیصال را می شناسم. من با استیصال همزاد بوده ام. من استیصال را به هزار زبان زنده و مرده دنیا نوشته ام و ته تهش اگر هنوز دارم نفس می کشم مال گریزم بوده از استیصال. بعد ایستادم و نگاه کردم. دیدم که ویرانه های روبرویم، دلم را نمی لرزاند. دیدم که عبور کرده ام و از خودم ردی جا گذاشته ام که از جنس آهن است. برای اولین بار به انگشتهای باریکم نگاه کردم و آن پنجه های ترسناک آهنی را دیدم که می توانستند بدرند و از بوی خون لذت ببرند.

توی آینه ام، نگاه نکردم. انگار کن که یک لایه دیگر آمده باشد روی ضخامت پوستت. دیگر چه داری برایم زندگی؟

بعد ایستادم و دیدم اینجا جنگل است. یا می دری یا دریده می شوی. ایستادن و درنگ کردنی در کار نیست و من دریدن را انتخاب کرده ام. برای اینکه تا مغز استخوان از درد پرم هنوز. از دردی که شایسته کشیدنش نبودم. از دردی که مال من نبود ولی نمی دانم چرا آمد و به جان من نشست.

«آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟»

.

.

.

دخترک طفلکی ام... دخترکم...