«... و هر هزار تویى.»
ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من

انگشت کوچک پاى چپ بود. بار اول که دیده بودى دلت آشوب شده بود که این چى شده؟ من نمى دیدمش. همان روزهایى که بس که خودم را نمى دیدم، فکر مى کردم درختم یا نیمکت. اما تو دستت را کشیدى به انگشتم. گفتم چیزى نیست. تابستان پارسال کفش پایم را زد و بعد بهش توجه نکرده بودم تا همین حالا. انگشت بدشکل و دفرمه کنار بقیه انگشتها ایستاده بود. جزئى از من اما غریبه، خشن و زخمى. گفتى برو دکتر. رفتم. دکتر گفت این را نمى شود جراحى کرد. کوچک است. پوست اضافه ندارد دور و برش. دکتر دیگرى یک پماد داد. ترکیب یک جور اسید و وازلین. گفت باید مدام چربش کنى تا کم کم خوب شود. کم کم، شد ماهها. صد بار وسطهاش ناامید شدم. فکر کردم این انگشت دیگر شکل بقیه انگشتها نمى شود. تو گفتى دارد بهتر مى شود. به نظر من بهتر نمى شد. مهم هم که نبود. انگشت کوچک پاى چپ بود. اما من مدام مى دیدمش. مدام یادم مى آمد که یک زخم ناسورى توى تنم هست. پماد کم و کم و کمتر شد و روزها دویدند دنبال هم. امروز ته ته جمعه ام دنبال یک قطره نور مى گشتم. دستم را دنبال آن زبرىِ آشنا بردم سمت انگشت کوچکم. زخم، نبود. چند وقت بود که نگاهش نکرده بودم؟ مثل همان وقتى که زخم شده بود و نمى دیدمش. حالا دیگر نبود. خوب شده بود و من باز نفهمیده بودم. دستم را کشیدم به انگشتم. مثل همه انگشتها بود و من توى آینه هام نه درخت بودم نه نیمکت. فقط زنى بودم که لبخندِ غمگینى روى لبش بود.

 

پ.ن. مرا هزار امید است ...