«ز هشیاران عالم هر که را دیدم، غمى دارد.»
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مى گوید به دخترم یاد مى دهم زندگى کند. مثل تو باشد. نمى گویم این چیزها یاد دادنى نیست دختر جان. آدمهاى دنیا دو دسته اند، از همان اول و فقط یک دسته آنقدر دیوانه اند که به عشق و آینه فکر مى کنند. اما حواسم باشد، قبل از اینکه غصه بیاید توى چشمهاى قهوه اى و ابروهاى باریک را بکشد توى هم، بگویم که دخترکش، با آن گردنبند پروانه اى آبى و موهاى نرم روشنش بر باد از همین حالا، توى دسته ى ما، دیوانه هاست ... و نمى دانم این خوب است یا بد. درست برعکس پسر خودم که عقلش بر عشق خواهد چربید و عشق اگر قلبش را از وسط پاره هم کند، به روى خودش نخواهد آورد. آیا بچه ى آدمهاى دیوانه، عاقل و بچه ى عاقلها، دیوانه مى شوند؟ نه، نمى دانم. من جد اندر جد دیوانگى به ارث برده ام و عشق. این چیزها را بو مى کشم ...