یک تابلوی «ورود ممنوع» لازم دارم برای کوچه خوابهایم ...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠  کلمات کلیدی: آینه اسرار یا یک چرند دیگری از همان نوع

دم دمهای صبح اگر دوباره خوابم ببرد، وقت دیدن خوابهای آشفته است. این بار گوش تا گوش خانه ام نشسته بودند. آدمها با نگاههای قضاوتگر و بی رحمشان و تو جایی میانشان بودی. می خواستم بیایی. دستم را بگیری. از آنها فراریم بدهی. تو گفتی ترس ندارد شیدا. اما ترس داشت. حتی توی خواب هم ترس داشت. بودنشان. نگاهشان. « که همچنان که تو را می نگرند در ذهنشان طناب دار تو را می بافند.»* و تو را که در خودشان گرفته بودند و من نمی توانستم دوباره احساسم را به آدمهایی که اینقدر با من فاصله داشتند ببازم. فکر کردم چرا به من نگفتی. چرا از من پنهان کردی که دور و بر تو هم پر است از تابلوهای «ممنوع است.» و «حرام است.» و «استغفرالله». چرا نگفتی که من باید دوباره برایشان چای دم کنم و منتظر بمانم که موقع برداشتن استکانهای لب پر آن نگاه بیاید توی چشمهایشان. توی خوابم آدمها بی چهره بودند اما می دانستم که هستند و می دانستم حرف حسابشان چیست. می خواستم نباشند. بعد صدای پای مادرم را شنیدم. جنگیدم تا بیداری: « مامان ساعت چند است؟» هشت و ده دقیقه بود و بیدار شدم. صبح بود. پسرک پایش را انداخته بود روی شکمم. صبح خانه پدری بود. من در امان بودم. بعدتر خوابم را که تعریف کردم می شد که بخندیم. ازت بپرسم پس این آدمها کی از خوابها من دست برمی دارند. بگویی که دیگر به خانه ام میهمانی نمی آید که من از نگاهش بترسم. بگویم یکشنبه است و بعد صدایم گم شود در روز و دستگاه کارت زنی. یادم بیاید که مانتوی زرشکی پوشیده ام و روزم می تواند همان رنگی باشد که خودم می خواهم. آدمهایی که ازشان رفته ام دیگر هیچ اهمیتی توی زندگی من ندارند و گور پدر خودشان و تمام حکمهای قاطع و بی رحمشان.

 

*فروغ