یادم باشد عاشقانه اى براى یخچالم بنویسم، یکى از همین روزها ...
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

حالم بد بود. مى دانستم و نمى دانستم چرا. ترافیک بود و تنهایى. بچه یک بند حرف مى زد که قلعه اش را چطور درست کرده و توى بازى زامبیها چند تا گلدان دارد و من نمى شنیدم. خیالم مانده بود روى یک نقطه. یک لکه. روى دست چپ. چه چیزى در مورد آن زخم بود که آنقدر اذیتم کرده بود؟ نمى فهمیدم و مى فهمیدم. دردى که مال من نبود. زخمى که روى تن من نبود ولى جایش مى سوخت. به پسرم گفتم «دلم گرفته.» پرسید: « یعنى چى؟» باید مى گفتم یعنى که قلبت اینطور پابرهنه روى شیشه ها راه برود. چه مى فهمید؟ گفتم یعنى ناراحتم. بعد رفتیم نان و شیر خریدیم براى تغذیه مدرسه. شامش را که دادم اندوه رسیده بود تا لبه چشمهام.

درد داشت خفه ام مى کرد. مى دانستم و نمى دانستم. شاید از آن نقطه هایى بود که مى دیدم بودنم و نبودنم فرقى نمى کند. از آن جاهایى که مى خواستم بدانم چرا بودن و نبودنم فرقى نمى کند. آن زخم کوچک کوچ کرده بود به قلبم و بزرگ شده بود و دهن باز کرده بود و از دست من کارى بر نمى آمد جز تماشاى باب اسفنجى لعنتى و ماکارونى درست کردن و نوشتن هزار باره اسم سینا روى تمام مدادهاى دنیا.

نه ایوانى بود که بروم دستم را روى پوست کشیده شب بکشم و نه کسى که بشود این درد را نشانش داد و نگوید احمقى. کز کردم توى خودم. کوه ظرفها را شستم. دلم فرار مى خواست. فرار از خودم، از بچه ام، از قلب پا برهنه احمقم ... و به جاى همه فرارهاى دنیا توى خانه ام بودم و داشتم از زور نتوانستن دق مى کردم. حتى نمى شد گریه کرد. بعد با پسرک رفتیم توى تخت. هشت و نیم نشده بود. خوابم برد. دو و نیم بود که بیدار شدم و هنوز همه فکرهام دور دایره کوچک و زشت آن زخم مى چرخید و هنوز مى دانستم و نمى دانستم چرا اینقدر جایش درد گرفته. نوشتن که درى را باز نکند پس چیزى هست. چیزى بزرگتر. غم انگیزتر. «تو دارى چیزى را از من پنهان مى کنى.» قلبم، ایستاده بود روبروم دست به سینه:«خب؟» زهر مار خب. هر چه مى کشم از دست توست. بمان دور سر این بچه بگذار زندگیم را بکنم.

گ.م چه نوشته بود؟ اهداف کوتاه مدت. بله. حتى گ.م هم گاهى اشتباه مى کند. من داشتم دور خودم مى چرخیدم و هدفم فقط این بود که سرم نخورد به دیوار و دیوار تمام زندگیم بود. به آدمها و حسرتهایشان فکر کردم. به "هر کسى از ظن خود شد یار من" شان. به لحظه هایى که دلم مى خواست تنها باشم و بقیه لحظه هایى که دلم مى خواست تنهایى را بیندازم دور. حالا نیمه شب است. من بیدارم و یخچال بیدار است و هنوز نمى دانم چه مرگم است.

نوشتن دردم را دوا نکرد و مى ماند مرگ. آن هم که نمى شود. پس کى فردا این بچه را بفرستد مدرسه؟ شیر و ساندویچ را بگذارد توى کیفش و لبخند بزند. کى پشت در مدرسه دلش شور همه چیز را بزند؟ اشکهاى دیوانه. کاش مى شد به یخچال بگویم که روز آخر تابستان یعنى چه. بگویم که از سر صبح همه چیز حالم را بدتر کرده بود. تا آن دایره کوچک لعنتى نقطه پایان گذاشته بود روى جمله اى که توش هزار بار استیصال تکرار مى شد. از زور نتوانستن تمام تنم تیر مى کشید. از اینکه بودن و نبودنم هیچ فرقى نمى کرد. از اینکه حتى گ.م مى گوید که من باید اهداف والا و چرند کوتاه مدت داشته باشم و من فقط مى خواهم بنویسم. بنویسم و بنویسم و کلمه ها سیل باشند و ببرندم. پرتم کنند به رودخانه اى، دریایى، اقیانوسى شاید.

مى خواهم نصیحت نشنوم. هیچى نشنوم. جز صدایى که بگوید «هیس...» و چرا دیگر کسى نمى گوید هیس... بعد یادم مى آید که همینطور زمزمه «هیس» توى گوشم بود و ویران شدم و تمام. بسم نبود؟ شیشه ها را از کف پاى قلبم کشیدم بیرون. نشاندمش روبروى پسرم، بچه خفته ام. گفتم فقط به همین فکر کن. گفت خب. یک تکه شیشه بزرگ مانده بود. سرش را انداخت پایین. گفت «نمى فهمند.» گفتم: «نمى فهمند.» بعد همه شان مى روند، من و تو و بچه مى مانیم و پاییز و بیا اصلا برویم روى همه برگهاى دنیا راه برویم. لبخند زورکى زد. بچه توى خواب چرخید.

بعد یادم آمد سه شنبه است. روز اول پاییز. من خیلى خیلى کوچکم اما به مدرسه نمى روم. یادم آمد دستهاى ناتوان سیمانیم توى جیبم جا نمى شوند. کاش یکى از وسط شعر "کفشهایم کو"ى سهراب بدود و مرا با خودش ببرد. کاش کسى جایى به من فکر کند و من نخواهم همه دردهاى دنیا را توى صندوق عقب ماشینم از این سر به آن سر شهر ببرم. لعنت به همه قصه هاى دروغگوى دنیا. باید خودم و اندوهم را بردارم پرت کنم یک جا که دستم بهش نرسد... نوشتن که دردى را دوا نکند فقط مى ماند مردن و امشب حتى نمى توانم بمیرم.