کبوترها و گنجشکها خمیر نان باگت دوست ندارند.
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. دوم مهر ماه. چهارشنبه. این یک جمله خبری است که خبرهایش را یواشکی توی گوش من می گوید.

دو. نزدم به کوه. خوابیدم بعد از پست دیروز. خواب دیدم نیلوفر با بچه هاش و مبلها و میزهاش کوچ کرده به خانه من. گفت: « یه مدت می مانیم تا آبها از آسیاب بیفتد.» توی خانه تا چشم کار می کرد پر بود از مبل و صندلی. به جای این در چوبی قرمز درهای شیشه ای بزرگ داشت و من و نیلوفر ایستاده بودیم به تماشا. توی خانه امن بود انگار. بیدار که شدم پاییز بود.

سه. دیروز با سینا خانه را تمیز کردیم. حالا خانه ام دارد نفس می کشد و می گوید: آخیشششش ...

چهار. گفت تو چیزی را از من پنهان می کنی. آیا باید می گفتم که چقدر صدایش را دوست دارم وقتی بلند بلند شعر می خواند؟

پنج. می خواستم از «تن دادن» بنویسم. نوشته درد داشت. زنها دورم بودند و قصه هایشان. نه اینکه مردها کم قصه داشته باشند ها. اما زنها حرف می زنند و مردها سیگار می کشند و پیر می شوند. برای همین از زنها نوشتن برایم همیشه راحتتر بوده.  اما نمی توانم از «تن دادن» بنویسم. امروز نمی توانم. آن هم وقتی درد تازه دست برداشته از سرم. وقتی لاک یاسی زده ام و فکر می کنم زندگی ارزش زندگی کردن دارد.

شش. دیشب تمام کارهایم که تمام شد و بچه که خوابید ساعت نه بود. من مانده بودم با یک شب دراز. فیلتر شکن کار نمی کرد. داستانم نمی آمد. خانه تمیز بود و ظرفها شسته. دلم بال بال می زد و کاری از دست من برنمی آمد. گنجشکها و قمریهام کوچ کرده بودند به لانه هایشان. گلدانهایم سیراب بودند و من تشنه، توی خانه ام می چرخیدم و به در و دیوار دست می کشیدم. کتابهای نخوانده جیغ و داد می کردند و خیالم نبود... بقیه این سطر خیالات جسمانی و شدیدا جسمانی من بود که به ضرورتهای سانسور حذف شده. با این سانسور چی درونم عجیب نیست که یک سمت دولتی چیزی به هم نزده ام... هیع!

هفت. گفت ما که غریبه نیستیم. این دوست پسر افسانه ای‌ات را رو کن معاشرت کنیم. داشتم می خندیدم. عصر پاییز خانه بود و نور رفته بود تا لابلای برگ درختها. سینا داشت تام و جری تماشا می کرد.

هشت. « در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما، پاینده باد خاک ایران ما...» هر روز صبح. اینجا . ساعت 9.

نه. همکار کناری که مونیتور من توی حلقش است سر صبحی با هدفون چنان آهنگ دیش داف شش و هشتی گوش می کند که بیا و ببین. نمی توانم خنکی سر صبح و رخوت و چهارشنبه را ربط بدهم به «شب شب شعر و شوره» خدا به خیر کند...

ده. پاییز توی آتلیه است. ساعت 9 صبح. سرودمان را خوانده اند و نشسته ایم. یکی یک جا دارد توی دل من همزمان که رخت می شوید زیر لب یک آواز عاشقانه می خواند.

یازده. ... یازده به جای همه چیزهایی که ننوشتم. به جای همه حرفهایی که باید داد بزنم. به جای تمام لحظه هایی که دریغ کرده ام از این وبلاگ. به جای آوازی که زیر لب خواندم تا دم در. به جای صندل سفید. به جای خواستنت.

دوازده. ژاکتهایم از زور بی صبری از کمد آویزان شده اند. پاییز بیاید و بماند. خیلی بماند لطفا.

سیزده. «کاش این ماجرا به سر نیاید...»