«آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت»مثلا؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٥  کلمات کلیدی: بیخوابی

تمام شب، من و عقربه ها با هم جنگیدیم. چسبیده بودند به هم. یک ساعت تمام ساعت 4 و نیم بود و من زل زده بودم به اینکه ثانیه شمار می چرخد یا نه. اگر باتری ساعت را تازه عوض نکرده بودم، می گفتم ساعت خوابیده و حسرت می خوردم که ساعت خوابیده و من بیدارم. اما ساعت بیدار بود و من خوابم نمی برد. تمام شب هزار بار غلت زدم و فکر کردم به اینکه تقصیر پنجره هاست یا ملافه ها یا دلتنگیم که خوابم نمی برد. تمام شب بی هیچ تصویری توی خودم غرق شده بودم. دنبال صدایی بودم که سکوت کرده بود. حالا گیریم که بعد صد سال آن ندای درونی برگشته باشد. آنقدر دیر و دور حرف می زند که با هم غریبی می کنیم. بار اولی که شنیدمش ذوق کردم. تو بگو صد سال بود حرف نزده بود. حالا نه اینکه حرف مهمی بزند ها. چرند می گوید. اما وسط آن همه صدایی که با هم توی سرم حرف می زنند این یکی فرق می کند. بعد دلم می خواست برقصم و حال «ویران شود این شهر که میخانه ندارد» بر من مستولی شد. نه نصفه شب ها. قبلترش. شما که از زنی که شب نخوابیده انتظار ندارید که وقایع توی ذهنش توالی منطقی داشته باشند؟

صبح نشستیم با هم لذتهای ساده زندگی را طبقه بندی کردیم. او گفت اول خواب. من چیز دیگری گفتم. جواب من البته چند ماهی است که عوض شده. قبلتر من هم می گفتم خواب لابد. زندگی اینطوری است دیگر. گاهی می خواهد بهت نشان بدهد که در سی و بوقی سالگی چه کم فهمیده ای و بعد آن عطش بگیردت که بخواهی بیشتر بفهمی. هفته شروع شده. بچه مدرسه است. من انگار دارم توی خواب راه می روم. توی خواب حرف می زنم. توی خواب نامه ها را جواب می دهم. توی خواب هماهنگی می کنم. توی خواب وبلاگ می نویسم. لعنت به شنبه ای که بدجوری شنبه است و بی خوابی آیه شیطان است. می خواهد باورش کنی که هست.

حافظ حالم را گرفت سر صبحی. فکر کن که چیزی مانده باشد گوشه احساست و حافظ آن را بیاورد و بکوبد توی صورتت. گاهی وقتها همینقدر بی معرفت می شود حافظ و من می مانم و پشیمانیم. قبل از 9 کارت زدم و دلم می خواست نیایم سرکار. گفتم من تا آخر امسال بیشتر کار نمی کنم بعد باید یکی را پیدا کنم برایم بیمه رد کند و بنشینم برای خودم بنویسم. بعد دوتایی فکر کردیم که حوصله من سر می رود.

فیلم مزخرفی که عصر دیده بودیم جایی توی ذهنم اشغال کرده بود که زنی که داشت هیولا می شد آخرش چه شد. گفتی مرد دیگر. ( به ضم میم) گفتم خب چطوری؟ دلش را که نداشتم تنهایی ببینمش. عصر جمعه دیروز بدجوری عصر جمعه بود و من همه اش فکر می کردم آخرش هم راه نرفتیم و اگر پاییز نرویم توی تهران راه برویم پس کی راه برویم؟

اصلا غروب دیروز خوب نبود. می خواستم برگردم خانه و حالش را هم نداشتم برگردم خانه. یک جوری میانه میدان بی حالی ولو شده بودم و بچه زنگ زده بود و باز بیشتر دلم تنگ شده بود. فیلم دوم هم خوب نبود. هی شخصیتها پیچیدند توی هم و دنبال هم کردند. بعد نشستم به چت. این گروه. آن گروه و شب بی معنی تر از آنی شد که بود. بعضی غروبها همینند. ده شب و من دلم می خواست راه بروم. دلم می خواست جمعه نباشد و نمی دانستم می خواهم چه روزی باشد.

حتی حالا که پشت میز نشسته ام و روزم دارد مثل گربه بازیگوشی دنبال دم خودش می دود نمی دانم که دلم می خواهد چه روزی باشد. پرم از یک عالمه «دلم نمی خواهد.» خدا این هفته را به خیر کند.