از ف تا فرحزاد در سه ثانیه، شاید هم کمتر ....
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. تمام شب توى سرم بتن مى ریختند.

دو. آدمیزاد است دیگر. یک حرف یا یک کلمه گاهى پرتابش مى کند به دریاى بیهودگى. بیهودگى همان فرق نور است و کورسو. همان جا که به جاى شباهتها، تفاوتها توى چشمت مى روند و آى درد دارد.

سه. فقط گفت ف. من اما راه فرحزاد را از بر بودم. فرحزاد برهوت بود و من به خودم مى لرزیدم که چه بلایى سرم آمد که باز اینجا ایستاده ام و دارم براى ساده ترینها مى جنگم.

چهار. بعد صد سال آن تصویر ذهنى را ساختم. حتى ساختن یک تصویر ذهنى هم درد داشت. اما ساختم و زل زدم به شیداى توى تصویر. حالش خوب بود. نمى دوید انگار ... دویدن در امروزش جا مانده بود.

 پنج. "تو هیچ وقت ترکم نمى کنى. فقط مرا به نقطه اى مى رسانى که روبرویم تنهایى باشد و سکوت. بعد مى نشینى و رفتنم را تماشا مى کنى." این جمله را یکى از شخصیتهاى داستانم گفته. آدم درست و حسابیى نیست. جدى نگیرید.

شش. در فرحزاد برف مى آمد و کسى روى تکه هاى دل من پاتیناژ مى کرد.

هفت. ف گفت تو چرا اینقدر بى صبرى. گفتم تازه این ورژن آب از سر گذشته و صبور است که تو مى بینى والا اصل اصل شیدا زنى است که صبورىِ همین ماههاى اخیر را هم ندارد.

هشت. رسد آدمى به جایى که از ف تا فرحزاد سه سوته برود و برگردد و یک عالمه یخ سوغات بیاورد.

نه. خسته ام انگار.

ده. مامان بد، مامان بد ...

 یازده. نیفتاده ام روى دور. آشپزى سختم است. با کوه ظرفها کشتى مى گیرم. نمى رسم. مى دوم اما نمى رسم.

دوازده. فرحزاد جاى مزخرفى است. خیلى وقت بود نرفته بودم. خیلى وقت بود با سرم زیر برفهاى ناموجود تابستان خوش بودم. اما فرحزاد جاى مزخرفى است.

سیزده. دوشنبه و من دارم تکه تکه مى شوم. کاش مى شد بروم استانبول. از همه، از همه بروم. بروم سرم را بکوبم به سنگهاى خودم و باور کنم که از آن همه خوش بینى در من چیزى نمانده است.

چهارده. یا خدا، به چهارده رسیدم و تمام نشد.

پانزده. یکى این آینه را از روبروى من بردارد ...

 شانزده. به قول فروغ "برویم" دیگر نه خواب و نه بستر و نه تنهایى جواب نمى دهد. برویم.

هفده. براى ثبت توى تاریخ خودم: من همینطورى ته مى کشم. یک چوب خط دیگر روى دیوار و چه کسى کى تمام دیوارم را خط خطى کرده است؟

هجده. آدمیزاد است دیگر. یک وقتى فکر نداشته هایش مى آید جلوى چشمش. فکر بادمجانهایى که سرخ نکرده و غذایى که حتى توى خیالش هم خوشمزه بود، اما پخته نشده و به جایش کباب شب را سوزانده. بماند که بچه دلداریش داده که خیلى هم خوب است.

نوزده. "کفشهایم کو؟" پدّسگ؟