چهارشنبه ای از جنس«ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم.»
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، روزهای من

یک. یعنی زور دارد ها. خشمت آنقدر بیات شود که دلتنگی بیاید جایش را بگیرد. سفت و محکم بنشیند روبرویت. بعد چاره ای نداشته باشی جز به رسمیت شناختنش. لاک سرخابی بزنی و بگویی به جهنم. دوز «به جهنم»ی که سر صبح زده ام توی رگ زیاد بوده. برای چهارشنبه زیاد بوده لابد. اصلا «صدا کن مرا، صدای تو خوب است» لعنتی...

دو. پسر سر صبح بی ادا بلند شده. بی ادا صبحانه خورده و لباس پوشیده. بی ادا رفته مدرسه. یک جوری ژورنال طور شده بود زندگیم. یک وشگون از خودم گرفتم. خواب می بینم لابد.

سه. صبح امروزم از نصفه شب شروع شده. با تا کردن لباسهای شسته. بعد لحاف قرمز را کشیده ام روی پسر که بعد صد سال توی اتاقش خوابیده. ملافه ها را عوض کرده ام. چرخیده ام توی خانه ام. ظرفهای شسته را چیده ام توی کابینت. خاک روی پیشخوان را گرفته ام. تخم مرغ عسلی درست کرده ام و همه این کارها را کرده ام و تازه شده 6 صبح.

چهار. شاعر می فرمان « غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم.» متاسفانه نمی فرمان از کجا و چاره کو و اصلا مگر می شود؟

پنج. پسرم گفت شال بنفش؟ خیلی وقت بود سرت نکرده بودی. مگر نباید با مانتوی سیاه شال سیاه سر کنی؟ گفتم نه با مانتوی سیاه هر شالی می شود سرت کنی اتفاقا. من زده ام به خط بنفش. گفت من این شال را دوست دارم. گفتم من هم تو را دوست دارم ...

شش. انگشتهایم که اینقدر شنگول می شوند غصه سراغم نمی آید. تا دارم کلمه هایم را می نویسم چشمم می افتد به رقص لکه های سرخابی روی کیبورد و خوش خوشانم می شود. یک جور خوبی خوش خوشانم می شود. یک جوری که انگار امروز فرق داشته باشد با روزهای دیگر. یک روزی که انگار مهر باشد و پاییز. که انگار این هوای کوفتی سرد شود بالاخره و ما ژاکت بپوشیم.

هفت. مادری هستم که گرمکن تن بچه اش کرده و افتاده به التماس که می شود هوا سرد بشود امروز؟ همکارها دارند می خندند. توی این آتلیه 40 نفره تنها مادر خل منم. دایناسور زنده. بیایید در موزه ها را باز کنید.

هشت. یعنی بچه هه از عصر که می رسد تا شب که می خوابد یک بند از این کلش آف کلانز حرف می زند. یک بند ها. وسط مشق. وسط غذا. وسط کارتون دیدن. ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن. یا اینکه مرا با قید دو فوریت بخور!

نه. بیا برویم از این ولایت من و تو اصلا!

ده. سر صبحی زده به سرشان. هم آتلیه ای ها. کناریم می گوید چهارشنبه است. کاش هر روز چهارشنبه بود.

یازده. بس است. دارند سرودمان را می زنند. برویم کار کنیم.