خدای چیزهای کوچک
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۳  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

تا حالا هزار بار توی قصه هایم از شکستن و پرتاب کردن نوشته ام و هیچ وقت واقعا هیچ وقت نشده بود که چیزی را عمدا پرت کنم که بشکند. یعنی با نیت و قصد قبلی چیزی را پرتاب کنم ، بشکنم و بعد به تکه هایش نگاه کنم. داشتم به داستانم فکر می کردم که مجسمه را دیدم. مجسمه آزارم می داد. خاطره ای را یادم می انداخت. خاطره ای که راهش را نمی کشید از خانه برود بیرون. مجسمه اتفاقا زشت نبود. ظریف بود و کوچک. حتی می توانم بگویم  کمی هم دوستش داشتم. اما بوی خاطره می داد و من از بوکشیدن بین خاطره های کهنه به اندازه هزارساله ها خسته ام. با انگشتهای شست و اشاره هر دو دست گرفته بودمش. سبک بود. خیلی سبک. بعد در یک لحظه هر دو انگشت را از هم دور کردم. دست راست و چپ با هم. مجسمه افتاد و زیر پایم صدای خفه ناشناسی داد و تکه هایش پرت شد تا همه جا. من هنوز داشتم با شگفتی نگاه می کردم. انگار فیلی پریده باشد. انگار خواب خوبی دیده باشم. انگار در یک لحظه باور کنم که می توانم مجسمه هایی را که دوستشان ندارم بشکنم و هیچ کس نمی تواند جلویم را بگیرد. سر سفید یکی از فیگورها زیر پایم بود. گفتم من تو را شکستم و تو هیچ کاری از دستت برنیامد. شانه هایش رفته بودند زیر میز. نمی توانست شانه هایش را بالا بیندازد. دیگر تا هیچ وقت خدا نمی توانست شانه هایش را بالا بیندازد. من خدایش بودم و نابودش کرده بودم. نمی توانست دوباره آزارم بدهد. برای یک لحظه کوتاه آنقدر توانا بودم که در خانه جا نمی شدم. در پوست کوچکم جا نمی شدم. در لحظه های کوتاه کسالت بارم جا نمی شدم. بعد تکه های تن قربانیهایم را جارو کردم. برگشتم به قصه ام. دیگر می دانستم. آن صدا را شنیده بودم. صدایی از شکستنی برنامه ریزی شده. با صدای شکستن لیوان و نمکدان و کاسه فرق داشت. با صدای حاصل از اتفاق فرق داشت به خدا. آتیلای مغرور و مشعوفی بودم. خدای ظالم مجسمه های چینی ...