برزخ خواب و بیدارى در یک جلسه زیادى بیهوده
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

به ناخنهایم لاک گوجه اى را زده ام و زندگى دارد از نوک انگشتهایم مى دود در زمینه لاکى رنگ میز جلسه. این هفته همه اش دویده ام. شب خواب مى دیدم که فرم ترانسمیتال را اشتباه پر کرده ام. بیدار شدم. سه و نیم صبح بود و دیگر خوابم نبرد. روزم شد مثل دیروز. آخر آدمى که اینطور خوابزده است نباید با عدد و رقم و ده نفرى که دورش مى چرخند و مى پرسند: "ما چیکار کنیم؟" سر و کله بزند. ستم است به خدا. همکارم هم نیامده. منم و این ده سر عائله. دویدم و دویدم. مى دوم و مى دوم. بعد سر صبح، خواب بودم یا بیدار که گرماى تنت دوید روى تنم؟ لعنت به این مستى مدام... آیا من باید روزهاى باقیمانده ام را اینطور بى قرار بگذرانم؟ گیج و منگ مایوى بچه را نگذاشتم توى کیفش. بعد راه افتادم توى شهر. مایوى اضافه توى ماشین داشتم. چنین مادرى هستم. براى حوله، در به درى صبحگاهى در پس کوچه ها داشتم. الان بیدارم یا خوابم؟ بچه را نبرده بودند استخر. داد و هوار اضافه براى صبح. بچه را با ده دقیقه تاخیر، خودم رساندم استخر. دوید و رفت. خوشحال بود که از کلاس آزاد شده که برود استخر. ناامیدش نکردم. امیدوارم ناامیدش نکنم هیچ وقت. حالا دور و برم مردها هوار مى زنند و من به هیچ چیزم نیست، بس که خوابم. بس که آن بو پیچیده در مشامم و مانده. بس که مى گویم شیدا دوام بیار. روز آخر هفته است دختر جان، طاقت بیار. طاقت بیار. باران مى خواهم. عادت نمى کنم. عادت نکنم کاش. عادت نکنى کاش و به جاى چشمهایم چشمت به تبلیغ چى توز موتورى نباشد. باران مى خواهم. بارانِ بى امان. بیا فرار کنیم از این شهر. بزنیم به کوه. سه ماه است این شهر نفس ما را گرفته. خدایا من هزار تا کار دارم و ده نفر علاف من هستند و حالا باید بنشینم و این مزخرفات را گوش کنم. خدایا؟