منبر شب هفدهم مهر با موریانه اضافه
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آن وقتها که من بیست و خورده ای ساله بودم، خود گذشتگی توی عشق و رابطه ارزش بود. از ادبیات و فیلمهایی که هی این از خودگذشتگی ها را توی حلقمان می کردند بگذریم، دور و برمان پر بود از زنها و مردهایی که برای وصال معشوق از داشته هایشان و خواسته هایشان گذشته بودند. از خانواده ها. از آرزوی ادامه تحصیل. از آرزوی کار کردن. از مهاجرت. از ماندن و ... ما هم که بچه های همین نسل بودیم و می دیدیم که با همین از خودگذشتگی های سالیان رابطه ها دارد کار می کند و آنقدر پخته و بزرگ نبودیم که شاید لنگ زدن چرخها را ببینیم و بدانیم که هر چرخی که می چرخد و مسیری را طی می کند معنیش حرکت نیست.

عشق و گذشتن برای من هم به وقتش پیش آمد. بماند که به جای یک عشق معمولی من افتاده بودم وسط یک داستان حماسی و با یک شمشیر در دست راست و یک سپر در دست چپ با هزار دشمن مرئی و نامرئی می جنگیدم. بعد پیروز شدیم. خودمان را به ثبت رساندیم و نشستیم به زندگی. تکه هایی از خودم که بیرون رابطه جا گذاشته بودم، با سرخوردگی های سالیان جمع شد و شروع کرد مثل موریانه به جویدن. اول روحم را. بعد رابطه را و سرآخر عشق را.  تا آنجا که من به آینه نگاه می کردم و زنی را می دیدم که نمی شناسمش و نمی فهمم چرا دارد اینقدر از خودش فاصله می گیرد و در این فاصله گرفتن نه تنها چیزی به دست نیاورده که خودش را هم گم کرده. 

چه شد که اینها را نوشتم؟

دیروز توی پلاس کسی مطلبی نوشته بود در مورد رابطه. خیلی از سر شکم سیری و ایده آلیستی که همسر آینده اش باید چنین باشد و چنان. چنین کند و چنان. زیر مطلبش کامنت گذاشتم که تصورات غیرواقعی را دورش خط بکش. همین که دو نفر بتوانند با هم زندگی کنند و در طولانی مدت روی اعصاب هم نروند و نقش قربانی و مظلوم و ظالم به خودشان نگیرند بهترین حالت است. انتظار که نداشتم حرفم را بفهمد. 

بهرحال حالا که افتاده ام روی دور «اوصیکم» اینها را بنویسم که لال از دنیا نروم. شماهایی که عاشقید یا دارید ازدواج می کنید یا حالا هر چی. سر جدتان چشمهایتان را خوب خوب باز کنید. حواستان باشد که چقدر خودتان هستید توی رابطه و چقدر دارید خودتان را قربانی می کنید و روی خواسته هایتان پا می گذارید. این قربانی کردنها یک جایی می آید و آوار می شود روی رابطه و آن وقت چیزی که از رابطه می ماند دیگر به لعنت خدا نمی ارزد. یک جایی بنویسید که یادتان نرود که ما از نسل پدر و مادرهای باگذشت و پوست کلفتمان نیستیم و چرخ که نچرخد دادمان در می آید. از همین حالا، حواستان باشد که درست بچرخد. چرخ ماشین، رابطه یا چرخ گردونتان.  

تا منبری بعد همه شما را به خدای متعال می سپارم.