«... و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.»
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

  کاش یکی بود و علت همه بادهای جهان را توضیح می داد. این باد که می وزد از مغرب دارد ابرها را می برد. این یکی پروانه آورده. آن که فردا از راه می رسد بارش پاییز است و برگ. کسی بود که می دانست که پشت تمام گریه های دنیا غصه نیست. که گاهی داری برای چیزی که اتفاق نیفتاده عزاداری می کنی. برای لحظه ای که وقتی برسد، دیگر رسیدنش هیچ ارزشی نخواهد داشت. بس که اشک و خیال خام به پایش ریخته ای.

آیا این همه حس زنانه است؟ این که بخواهی یکی ایستاده باشد در قاب پنجره ای که آنقدر دوستش داری و ساده حرف بزند، انگار که یک روز ساده آفتابی است در اواسط بهار پارسال. اما حالا پاییز است و من اینجا هستم. گیرم که کمی مست اما نشسته ام و سایه افتاده روی روزم. از حرفهای نگفته سنگینم.

با یک شبح جنگیدن سخت است و تازه چرا بجنگم؟ هیچ کسی در تمام این دنیا نیست که ارزش جنگیدن داشته باشد.

می خواستم از تمام بدیهای دنیا بنویسم اما این نور زرد پشت پنجره ام دارد دیوانه ام می کند. می دانم در خانه روبرو از همین پنجره ها آفتاب عصر پاییز خودش را پهن کرده تا وسط فرش. می دانم زنی آن طرف همین دیوار سفید که نور زردش کرده، دلش گرفته و به پنجره بی آفتاب من فکر می کند.

من باید بنویسم و این زهر را از جانم بریزم بیرون. باید بنویسم که پشت تمام پنجره های دنیا زنی ایستاده است که در ثانیه ای می تواند حالش از بد به خوب و از خوب به بد تغییر کند. زنی که یک لحظه یک عکس می بیند مال بهار دو سال پیش. خودش با شال بنفش. دلش می گیرد و دل گرفتگی اش می پیچد به روز. زنی که نمی تواند همه عکسهای دنیا را پنهان کند. نمی تواند فراموش کند. نمی تواند ببخشد. مخصوصا نمی تواند ببخشد.

می گوید «سرطان گرفته ام.» منتظر بهانه های بهتر نگاهش می کنم. بعد کلمه ها قبل از اینکه بتوانم جلویشان را بگیرم فرار می کنند: « فکر می کنی اگر بمیری برای من فرقی می کند؟» حالا نور زرد دارد می رود و من می توانم تن بسپارم به افسردگی.

من دارم با یک شبح، نه با چند شبح می جنگم. شبحهایی که رقص آتش می کنند. شبحهایی که زشت هستند. خیلی زشت. می گویم : « خداییش زشت نیست؟» می گوید هست. اما چه فرقی می کند؟ اما موضوع این نیست. موضوع این است که پشت لبهای باریک زن چیزی هست از جنس نفرت. قدرت. خشم. من تمام اینها را احساس می کنم. عکسها را می شود پاره کرد. اما لعنت به دنیای دیجیتال. لپتاپت را هم که از پنجره پرتاب کنی باز همه جا پر از کامپیوتر است. همه جا عکسهایی را که نمی خواهی جلوی چشمت می گذارند.

گ.م می گوید این یک مساله علمی است. قانون جاذبه. آدمها این چیزها را بو می کشند. به آینه نگاه می کنم. لبهایم را روی هم فشار می دهم تا بشنوند یک خط باریک. زن توی تلویزیون هوار می زند و زن روبرو دست و پایش را گم کرده. من بلدم داد بزنم. اما داد زدن انگیزه می خواهد و من حالا فقط دلم می خواهد که این غروب و این رنگ زرد برود و من تمام افسردگی ام را بنویسم. مستی هم هست. پرسه می زند. دورم می چرخد. حواسم که بهش نباشد بابا کرم می رقصد. بیخودی شاد است.

می گویم اما من فقط می خواستم جواب یک سوال را بدانم.  آیا راستگویی اینقدر سخت است؟ شاید دیگر نباید فیلم ببینم. داستان زندگی من چطور اینقدر تکه پاره شده و پخش شده توی همه فیلمها و داستانهای دنیا. بروم به جای لپتاپ این دی.وی.دی پلیر را از پنجره پرت کنم بیرون...