به یک بازوی چپ اضافه که درد نداشته باشد و درست و حسابی حرکت کند نیازمندیم.
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٩  کلمات کلیدی: من و پسرم ، روزهای من

هیچ جا ننوشته اند که مادر شدن شامل تزریق داوطلبانه واکسن آنفولانزای هلندی هم می شود. در واقع مادر شدن مشقات زیادی دارد که گویا مدام در حال زاد و ولد هستند. سینا را برای چک آپ برده بودم پیش دکتر آلرژی و می دانستم که واکسن آنفولانزا می نویسد و نوشت. از همان مطب شروع کرد به چانه زنی که الان واکسن نزنیم و فردا بزنیم. اصلا چرا این هفته؟ شنبه دیگر واکسن بزنیم. اصلا امروز روز خوبی برای پرواز کرگدنها و واکسن آنفولانزا نیست. فردا توی مدرسه بچه ها مسخره اش می کنند. من چه می فهمم آخر که این بچه چه دردهایی دارد؟ وقعی ننهاده و داروخانه به داروخانه دنبال واکسن آنفولانزای هلندی گشتم که دکتر گفته بود بهتر است. از آن روزهای له و لورده ام بود. شب بیدار شده بودم از درد و روز سنگین بود و باز کارها دویده بودند دنبال هم و رنگم پریده بود که باید هم می پرید. ساعت 2 و نیم که از دفتر زدم بیرون نگاه دخترها با حسرت به من بود که خوش به حالم که دارم سر ظهر تعطیل می کنم و می روم خانه و چه می دانستند که من 7 شب جنازه واکسن خورده و بی جهت واکسن خورده ام را  می رسانم خانه.

درد رویش کم شده بود. یا من دیگر احساسش نمی کردم. به سینا گفتم من هم واکسن می زنم و دیگر بحث نداریم و خیلی هم فکر نکردم من چرا باید واکسن بزنم. بالاخره یکی باید واکسن بزند یا یک ژانگولر دیگری در بیاورد که این بچه دلش گرم شود. یک مادر زیادی خسته نمی تواند خیلی هم خلاق و مبتکر باشد. ماشین مرام گذاشته بود و بی بنزینی را طاقت آورده بود. بنزین زدیم و ماشین را کنار خروجی پمپ بنزین پارک کردم و رفتیم داروخانه. واکسن آنفولانزای هلندی داشتند و گفتم: « دو تا لطفا. » باورش که نمی شد. بعد شروع کرد به نق زدن که تو بزرگی و دردت نمیاد و من بچه ام. گفت باید بگویی که خیلی یواش بزنند. آن وحشی که آن دفعه برایم واکسن زد دستم را کند.

مرد عینکی با موهای جوگندمی آمد پشت پرده بخش تزریقات زنان. گفت اول کی می زند؟ گفتم من. همیشه زندگی ام تا گفته اند کی داوطلب می شود گفته ام من. از امتحان ادبیات کلاس سوم دبیرستان تا جلسه هایی که کسی حوصله اش را ندارد و ماموریت اهواز و کارهای احمقانه دیگر. گفتم که برای پسرم خیلی آرام واکسن بزنید. درد که اصلا نداشت و کرگدنی که از صبح تمام دل و اندرونش پیچیده به هم چه می فهمد که یک سوزن چقدر درد دارد. پسر داشت تلاش می کرد مرد را منصرف کند. آخر هم دستش را آنقدر منقبض کرد که حسابی دردش گرفت. توی ماشین گفت که دیگر نمی تواند دستش را تکان بدهد و اصلا هم دلش نمی خواهد با موبایل بازی کند و من خیلی بدجنسم چون توی اتاق تزریقات گفته ام که واکسن می زنم که تو نترسی و چه معنی دارد که یکی برای نترسیدن یکی دیگر واکسن بزند؟ چطوری می شود مادری را برای این بچه توضیح داد؟

مادربزرگم می گفت سنگ بشی مادر نشی. با همان لهجه آذری و من خیلی وقت است که می دانم منظورش چی بوده. دستم واقعا هم کمی درد می کرد. برگشتیم و ماشین را از توی پمپ بنزین برداشتیم. مرد مو خاکستری دم رفتنمان گفت فردا احتمال دارد هر دوتایتان کمی علائم سرماخوردگی داشته باشید که طبیعی است. حتی لبخند نزدم. همین یکی را کم داشتم.

حالا مست خستگی با بازوی دردناکی که جای واکسن است نشسته ام و یک بچه با آه و ناله و دستی که تکان نمی خورد روی دستم مانده. جایی خلاقیت مادرانه نمی فروشند که بشود خرید؟ مال من نم کشیده ظاهرا ....