« احتمال گریستن ما بسیار است.»
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. گفت: « برو بخواب. صبح همه چی بهتر می شه.»  بیدار شدم و هیچ چیز بهتر نشده بود. تازه فهمیدم که یک نفر برداشته صبحهایی را که در آن همه چیز بهتر می شد، از زندگی من دزدیده. از کجا باید می فهمیدم؟ خیلی وقت بود با گریه نخوابیده بودم و بعد از با گریه خوابیدن است که آدم صبحهای بهتر را لازم دارد. نبود. هیچ جا نبود. صبح فقط یک صبح ابری معمولی دوشنبه بود که مخلوط هنگ اور و سردرد و پف پلکها سنگینش کرده بود. آمدم نشستم کنار گلدانهایم. پشتم به زن توی آینه بود که از گریه هایش خسته بودم.

دو. خواب دیده بودم عاشقهای قدیمی با تفنگهای عهد دقیانوس برای جنگ آماده می شوند. سنگرهایشان از جعبه های خالی بود و من می دانستم که همه شان می میرند. نمی دانستم با کی قرار است بجنگند. نمی خواستم مردنشان را تماشا کنم. یکیشان بچه داشت حتی و من کز کرده بودم گوشه دیوار و آنقدر کوچک شده بودم که کسی مرا نمی دید.

سه. «چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابانها گم می‌شوم...»

چهار. باید یک یادداشت دیگر در مورد مراقبت بنویسم. آن هم من، آن هم امروز. چرا کسی مراقب من نیست؟ نبوده؟ آیا واقعا به جز مادر و پدرم هیچ وقت کسی مراقب من بوده؟ یادم نمی آید. همیشه من بوده ام که مراقبت کرده ام و آخرش هم شنیده ام که کار خاصی هم نکرده ای. همه سرخوردگی های دنیا یک جا آمده اند سراغم.

پنج. روزهای ابری در آدم این توهم را ایجاد می کند که دیگر هیچ چیز بهتر نخواهد شد.

شش. مادرم را می خواهم.

هفت. « چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟» 

هشت. توی یادداشتم چی بنویسم؟