لباسهای پاییزیم در انباری زیرزمین 3- است و آن انباری جن دارد.
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

آفتاب افتاده روی سازه سفید تاور کرین زمین بالایی و از روی سازه سفید سر می خورد تا پایین. از جایی دورتر صدای گنجشکها می آید و امروز شنبه نیست. بچه بیدار است و هوا خنک. توی آسمان دو سه لکه اکبر می درخشند و زمین از باران دیشب خیس است. یادداشت همشهری را نوشته ام. بچه خوابزده را با آن گونه های یخ کرده بوسیده ام. باید صبحانه درست کنم. باید لباس پاییزی بپوشم. باید مسیر این احساس را که در دلم می دود و از این طرف تا آن طرف منحنی‌ام پرتابم می کند دنبال کنم. باید به فکر جشن تولد پسر باشم. باید بروم سر کار. باید یک کفش و یک بلوز تازه بخرم. باید برای این گنجشکها خرده نان بریزم. آفتاب رسیده به کف زمین. دیگر نمی شود نشست. صبح تان به خیر و خوشی...