شاید پاییز سال بعد برگردم مثلا!
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

لباسهای زمستانی بوی انباری گرفته بودند. انداختمشان توی ماشین با نرم کننده فراوان. از شاخ غولی که باید می شکستم مانده فقط برگرداندن لباسهای زیادی تابستانی به انباری. کفشها را هم باید جمع کنم. نشسته ام توی غار، منتظر که از شکار برگردد. شکار که نه. اما هوا بارانی و ابری است و من حس انسان غارنشین گرفته ام و بعید نیست که روی دیوارها نقاشی کنم یا نعره بزنم. با موهای شانه نکرده کنار پنجره ام و فکر می کنم این شهر اگر پاییزش را نداشت واقعا چقدر غیرقابل تحمل می شد.

از اتاق فرمان اشاره کرده اند که چس ناله ممنوع. بعد از ممنوعیت نوشتن از سی و خورده ای سالگی و عشق، با این ممنوعیت تازه دیگر چیزی برای من نمی ماند که ازش بنویسم. بنابراین سکوتم از رضایت نیست. شما به گیرنده هایتان دست نزنید. شاید خانم شین بالاخره چیزی پیدا کرد ازش بنویسد که شامل این سه مورد نشود.