عشق جاویدان مرد آهنی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

عصر جمعه بود و همه مردم شهر انگار ریخته بودند توی آن مرکز خرید لوکس و من چشمم آن مجسمه نیم تنه فلزی را گرفته بود. مجسمه موهای فرفری داشت و طبل می زد. یعنی لابد اگر مجسمه نبود صدای طبلش همه آنجا را برمی داشت. زیر مجسمه یادداشت مشکوکی گذاشته بودند: « لطفا دست نزنید. مجسمه ها ثابت نیستند.» فکر کردم شاید طلسمی خوانده اند و اگر مجسمه را لمس کنیم زنده می شود و می خواهد عاشقی کند. در واقع می شد هم عاشقش شد. لاغر بود و انگشتهای بلند و باریک هنرمندها را داشت و بینی کشیده و چشمهای گرد. نیلوفر گفت: « من از مجسمه های فلزی خوشم نمیاد.» من داشتم دور مجسمه ها می چرخیدم و فکر می کردم کاش می شد بدزدمش. ببرم بگذارم یک گوشه خانه کوچکم که تا ابد برایم طبل بزند و همیشه موهای بلندش همینقدر فرفری باشد و کلاه طلایی پوسیده روی سرش باشد و چیزی شبیه همین عشقی که سنجاق شده به چشمش هم به نگاهش بماند.

 اما ترسیدم که لمسش کنم و بخواهد دنبالم راه بیفتد و از من بپرسد که چرا پا ندارد. من چه جوابی داشتم که بهش بدهم؟ تجسم کردم که با دستهای آهنیش روی سنگها می خزد و صدایم می کند که تو لمسم کرده ای، من حالا زنده ام و تو مسئولی. فریاد روباه به شازده کوچولو. فریاد فروخفته‌ی همه اهلی شده های تاریخ توی گلوی مرد آهنی بیچاره من زندانی بود و من نمی توانستم خزیدن بی سرانجامش را تحمل کنم. ازش عکس گرفتم. مرد بدون اینکه لبخند بزند توی عکسم ماند. من برگشتم به آدمهای دور و برم. همانهایی که پوست و خون داشتند و یک عالمه اشک نریخته برای روزهای نیامده.

بعدتر، فرو رفته در گرمای تن آدم زنده ی کنارم فکر کردم شاید عشق مرد آهنی نمیرد، اما بی فایده هم هست. همین که فقط بایستد و با التماس نگاه کند و کم کم نگاهش بشود بخشی از عادت، از در از دیوار. فکر کردم همین گذرا بودن است که زندگی را معنی می دهد. که سفت بچسبی به لحظه هایت. که بفهمی فروغ چه می گوید با آن قصه تک درخت و باد، عشق غمناکش و بیم زوال. که دوباره مالک همه شعرهای دنیا باشی. بعد یادم افتاد که  همه شعرهای دنیا مال من است و برای آینه و جمعه لبخند زدم.