مهمترین روزهای عمرتان را نام ببرید، با رسم شکل. ( دو نمره)
ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. گفت: « چرا یک طوری حرف می‌زنی که انگار داستانت تمام شده؟ این فقط یکی از فصلها است. » قبلش گفته بودم که حالم خوب است. فکر می‌کردم خوب است. بعد آن حسرت از حرفهایم دوید وسط. حسرت، چیزیست که خوب نمی شناسمش. بیشتر عمرم را وقت حسرت خوردن نداشته ام. اما حالا، حسرت پابرهنه و با چشمهای گشاد روبرویم ایستاده بود.

دو. گاهی دلم برای آدمهای بی ربطی می‌سوزد. آدمهایی که چشم دیدن مرا ندارند. کودک ناامن شان یکهو بدون نقاب می‌ایستد روبرویم. می‌بینم که چه قابل ترحم است. چه تنهاست. چه آواره ی محبت است. می‌بینم که چه در نیازهای انسانی مشترکیم. در این تمایل به دیده شدن، شنیده شدن، دوست داشته شدن.

سه. یک تصویر از داستان بعدیم ایستاده جلوی چشمم. زنی کتابی را باز می‌کند، زنی که بالای پله ها ایستاده و از لابلای کتاب برگه های چهارگوش سفید می‌ریزد بیرون. نه یکی دو تا. صد ها. هزارها برگه سفید و روی پله ها را فرش می‌کند و زن دارد می‌خندد. وسط گریه اش دارد می‌خندد.

چهار. «در من غم بیهودگیها می‌زند موج» انگار...

پنج. دلم می‌خواهد یک هفته زندگی را تعطیل کنم و بنشینم به نوشتن. شاید این قصه های تکه تکه ام را رام کنم. شاید بتوانم خودم را برسانم به روزم.

شش. فکر کردم به آبان پارسال. به شیدای آبان پارسال. به شب تاسوعا. به پشت بام شرکت. به اینکه خودم را از بالا از بالای بالا نگاه کرده بودم. فکر کردم چه خوب که آن روزها گذشته. فکر کردم دیگر آن دخترک مستاصل با کوله بار سنگهایش نیستم. زنی هستم در ویرانه ای دیگر گرچه که دستهایش را گرفته بالا. کف دستهایش را گرفته بالا. بیا فرض کنیم دعای باران می‌کند. کوله ای همراهش نیست. یک کیف کوچک دارد پر از ضروریترین چیزهای زندگی اش. عشق؟ هیس... صدای این یکی را در نیاوریم.

هفت. در زندگی هر کسی روزهایی هست که بقیه عمرش تحت تاثیر آن روزهاست. فکر کردم به ترتیب اهمیت لیستشان کنم:

-         تولد سینا

-         آن روز کوفتی که پا شدم قرار شبکه را رفتم در دریای نور

-         قبولی ام در معماری ملی

-         اولین سه شنبه

-          اتوبان همت و کلمه ها

-         تاسوعای پارسال

-         طلاقم

هشت. من دوام بیاورم امروز خب؟ از 4 صبح بیدارم.

نه. روز عروسی جز آن روزها نیست. نمی دانم چرا نیست. نمی دانم چرا تحولی از آن جنس احساس نکردم در فکر کردن به 22 اردیبهشت،  احساس کردم در دریای نور اتفاق افتاد. آن چرخشی که مسیر زندگیم را کشاند به اردیبهشت .

ده.  پسرم، جمعه نه ساله می‌شود.

یازده. بالاخره اشکم درآمد. بروم بروم ...

دوازده . سر ناهار آنقدر از بوتاکس و ژل و خط مژه و انواع روشهای ماساژ حرف زدند که حالم بد شد. کی تصمیم می گیریم که خودمان را همینطوری که هستیم دوست داشته باشیم؟ «آیا زمان آن نرسیده که این دریچه باز شود، باز باز باز و مرد زاری کنان بر جنازه مرده خویش نماز گزارد؟» به خدا که شده... شده و دیر هم هست.