آینه اى برابر آینه ام نگذار لطفا!
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نمى شد به صفحات فلزى روى سقف کاذب گفت آینه اما تصویر استخر را منعکس مى کردند. باید به پشت مى خوابیدم و آن وقت تصویر زن با مایو کهنه آبى را مى دیدم که توى سقف تکرار مى شد. آینه ها دروغگو بودند. اصلا نمى شد بهشان اطمینان کرد. دورها را نزدیک مى کردند و نزدیکها را دور. کسى با الهام از شکل امواج آن سقف را طراحى کرده بود و حالا تمام دیوانگیهاى من در آن تکرار مى شدند. رفتم طرف دیگر استخر و درست زیر آینه که رسیدم تصویرم را دیدم که دو تکه شد. دو شیدا را دیدم که از من جدا شدند. یکى رفت به راست و یکى به چپ و من با دغدغه هام، با دلِ آشوبم و ترسهایم تنها و بدون انعکاس تصویرم در خالىِ آینه ماندم. پاهاى زنى توى آینه ها کش آمد و رسید به ته استخر. باید چشمهایم را مى بستم. تصویرها داشتند از آینه سرازیر مى شدند به آب و من مى ترسیدم. توى استخر، از همه جوانتر بودم. کلکسیونى از گردنهاى چروک و سینه هاى آویزان و چشمهاى گود افتاده اطرافم بودند. این زنها از بوتاکس و ژل حرف نمى زدند. انگار که آن مرحله از سرشان گذشته بود، مرحله اى که براى داشتن زیبایى بجنگند. حالا تسلیم بودند. قضاوتگران بى چون و چراى همسایه ها، من و بچه هایشان. کنارشان راه مى رفتم و تکه هاى حرفها جاى غریبه اى را در ذهنم اشغال مى کرد. دو تایشان خیلى جدى در مورد عوض کردن ریشه هاى فرش حرف مى زند. سه تاى دیگر در مورد ازدواج مجدد همسایه کنارى و اینکه زن تازه با خانم فلانى دعوا کرده و یک سرى مزخرفات. چهار نفر آن وسط از برداشتن رحم و تخمدان و بیوپسى و دکترى که نوه عمه ى بقال سر کوچه ازش خیلى راضى بوده حرف مى زدند. من ترسیده بودم. صاف پرت شده بودم داخل وهم میلان کوندرا، یکى از کابوسهاى ترزا در بار هستى یا آن دخترک بدبختى که مرد در والس خداحافظى. سى و هشت سالگیم را کول کردم و رفتم طرف جکوزى. دخترى با چشمهاى درشت که از من ده سالى جوانتر بود لبه جکوزى نشسته بود و پاهاش را کرده بود توى آب. پاهایم را گذاشتم در آن حجم سوزان و بعد فرو رفتم. دختر گفت:"اما خیلى داغه." گفتم:" اگه خوب بپزم شاید واسه ناهار بتونن بخورنم." هر دو خندیدیم. آینه ها و زنها و رحمهاى بیمارشان مانده بودند پشت شیشه. این طرف شیشه ها، با ته مانده ى فرار جوانیم خودم را گول مى زدم که با زنها خیلى، خیلى و خیلى فاصله دارم.