نه سالگى
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸  کلمات کلیدی: من و پسرم

روى میزهاى شیشه اى پر از رد انگشتهاى کوچک است. دخترها توى تراس بازى مى کردند، توى اتاق من. پسرها تمام خانه را در یورشى عظیم اشغال کرده بودند. خانه پر بود از نور و بادکنک و فریاد. شمع که مى خریدیم گفتم سینا این آخرین سالى است که شمع تولدت یک رقمى است و بعد اشکم درآمد. نه سال کجا دویده بود؟ جوجه هاى دیروز، کى اینقدر بزرگ شدند؟ نه سال. پارسال شمع هشت را خریدیم و آن هم سبز بود. یادم مى آید که وقت خریدن شمع مکث کردم، هفت یا هشت؟ به همین زودى رسیده بودیم به نه و من هنوز دلم مى خواست مى توانستم از همه دنیا بدزدمش و موهاى خرمایىش را بو بکشم. اما دیگر نمى شد. بزرگ شده بود. خیلى بزرگ شده بود.

مانا برایم نوشته: "انگار همین دیروز بود که آمدیم خانه مادرت دیدنت. " و من درد داشتم. همه تنم درد بود و آنقدر عاشق موجود کوچولوى توى آغوشم بودم که باورم نمى شد. نمى دانستم توى دنیا اینقدر عشق هست. هست اما. انگار همین دیروز بود. پسرم، عشقم، زندگى من، نه ساله شدى. نه سال است که دیوانه وار عاشقتم. تولدت مبارک و چه خوب که به دنیایم آمدى و بادکنکهاى رنگى و رد انگشتهاى کوچک را به زندگیم آوردى. چه خوب که هستى و تمام دیوانگیهاى دنیا با نوازش تن کوچک تو، رام و مظلوم به من نگاه مى کنند. چه خوب که مادرم و کنار همه بیهودگیهاى روز و دنیا مى دانم که قلبم بعد از تو هزار برابر شده است. تولدت مبارک ...