«اگر لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم.»
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. گفت : « می خواهی فرندز تماشا کنی؟»

دو. گفت : «ما هم داریم جدا می شیم. دوشنبه می رم دادگاه.» دهانم هنوز از خنده باز بود که این جمله را گفت. خنده به دهانم خشک شد. تا آن لحظه نمی دانستم برای آدم روبرویی چقدر شنیدن این جمله سخت است. آن هم وقتی که فکر می کنی جایی همه چیز دارد درست پیش می رود. یک توپ یخ به آغوشم پرتاب شده بود و من با هر دو دست نگهش داشته بودم. دستهایم یخ کرده بود. یخ کرده هنوز.

سه. جمعه نشسته روی قلبم و بلند نمی شود.

چهار. نمی توانم بیشتر بنویسم. انگار غمگینتر از آنم که بنویسم.

پنج. فقط نوک انگشتها...  لمسش می کنم و به دنیای من برمی گردد.  

شش. وقتی کنترلگر سابق تحت کنترل قرار می گیرد چه اتفاقی برایش می افتد؟

هفت. چقدر دشوار است با چشمهای کسی دیگر دیدن. به راهی که او می کشاندت رفتن. به ساز دیوانه ی او رقصیدن. بعد از یک عمر رقصیدن نشسته ام روبروی دیوار ارغوانی ام. نمی رقصم. کاش نرقصم دیگر.

هفت. گفت بیا بلیتت را من می خرم. تو فقط بیا. دلم برایش پر کشید. دلتنگی آمد نشست روبرویم. کاش این مملکت اینقدر چرند نبود. نمی توانی به آدمهایت بگویی بمانند. نمی توانی بروی. مانده ام بین تکه هایم.

هشت. گفتم این دختر شبیه من است. جواب نداد. فکر کردم خب هست. اصلا شبیه من نگاه می کند. فقط اینکه بور بود و بور بودنش باعث می شد که فکر کنی شبیه من نیست.

نه. بروم این تنهایی را توی خواب غرق کنم. بروم خودم را بپیچم توی بنفشهایم. بروم.