جان من است او هی نزنیدش ...
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

 

گفتم این یادداشتها تکه‌های روح من هستند. انگار کن که هر بار چنگ می‌اندازم و یک تکه از روحم را با خشونت می‌کنم و می‌نویسمش. گاهی آن کنده شدن را احساس می‌کنم. اشک می‌آید تا توی چشمم. یک بار هم که سر یکی از همین یادداشتها یاد خاطره‌ای افتادم از بچگیهای سینا و نشستم و خوب گریه کردم.

بعد از همین یادداشت بود که اعتراف کردم برای یادداشت روزنامه گاهی گریه می‌کنم. دیده بودمش که می‌نشیند و سخت زل می‌زند به آفریده‌های خودش. می‌دانست که آفریدن دردناک است و هر آفریدگاری حتی اگر خدای چیزهای کوچک باشد مثل ما، درد کشیدن را خوب بلد است.

حالا نشسته‌ام کنار پنجره‌هایم و به ساختمان زرد روبرو و به درختهای خزان زده‌ام نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم. گریه می‌کنم به خاطر دختر بچه ی هشت ساله ای که خاک باغچه ای را زیر و رو می‌کند و دلم بیش از هر کسی توی این دنیا برادرم را می‌خواهد. باید یک جایی در لیست دیوانگیهایم این جریان آفرینش اشک آلود را هم اضافه کنم. که من برای نوشتن 350 کلمه چند دقیقه اشک می‌ریزم و خاطره هایی که راهشان را کج می‌کنند تا یادداشتها، چگونه روبرویم می‌ایستند. یادداشت که تمام می‌شود، خاطره نمی‌رود. روزها و روزها روبروی من می‌ایستد و من باید مدارا کنم و دستم را بکشم به تن خاک آلودش تا راه خودش را تا فراموشخانه ذهنم باز پیدا کند. تا باز کی از انتهای سیاهیها صدایش کنم و قصه‌اش را به روزنامه‌ای و مجله‌ای بفروشم...