« ماهیها حوضشان بی آب است.»
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. می گوید یادت هست چقدر اه و پیف می کردیم وقتی بابا ما را می برد بازار ماهی؟ می گوید حالا که سنم رفته بالا لابلای ماهیها پرسه می زنم و عشق می کنم. گفتم من هم همینطور. گفتم تمام بازار ماهی را قدم به قدم بو کشیدم و عکس گرفتم و بچه شدم. گفت همه چیز خیلی عوض شده. گفتم هوم عوض شده. ساعت یازده شب بود و ما یک ساعتی بود که داشتیم حرف می زدیم. بچه خوابیده بود. بلند بلند توی اتاقم خوابیده بود. من بیدار بودم و به تمام وقتهایی فکر می کردم که عقب ماشین نشسته بودیم و نق می زدیم و ماهی دوست نداشتیم.

دو. می گوید تو با من مثل بچه رفتار می کنی. بعد سرش را عین عین شهرام کج می کند و عین عین شهرام نگاهم می کند. کم مانده سر سهم بیشتر از سیب زمینی سرخ کرده بیفتیم به گیس و گیس کشی. گاهی باید به خودم یادآوری کنم که این بچه ام است و برادرم نیست. گفتم گاهی؟ منظورم بیشتر وقتهاست.

سه. می گوید دختر پشت باجه پرسید ادوکلنتان چی هست؟ خیلی خوشبوست. ادوکلن را من انتخاب کرده ام. چشمهایش دارد از شیطنت برق می زند. می گویم کدام باجه؟ کدام بانک؟ اسم و مارک ادوکلن روی شیشه نیست. اسم ادوکلن یک راز است بین من و دختر پشت باجه.

چهار. می گویم بهم اسمس داده اند که یادداشت این هفته را زودتر بفرست. یادداشتت را زودتر خرج کرده ایم. می پرسد یعنی چه؟ می گویم یعنی لازم داشته اند و چاپ کرده اند. می گوید پس کو؟ تو نگهشان نمی داری؟ می گویم نه. تو برای من یادداشتهایم را نگه می داری. همین کافی است.

یک. بگو کی بلیت بخرم پس؟ می گویم خبر می دهم. می گوید باید بیایی تا صبح بیدار بنشینیم. می گویم خب. می گویم پسرم را هم می آورم. می گوید دو تا بلیت مهمان منی. هر کس را دوست داری با خودت بیاور.

دو. فرمانده وار چرخ خرید را گرفته دستش. لیست را گذاشته جلوی رویش و با دقت یک افسر ارتش آیتمهایی که خریده ایم را از توی لیست خط می زند. گاهی که چیزی را پرت می کنم توی چرخ دادش در می آید که این که توی لیست نیست. سرخوش است از فرماندهی لشگر کوچکش. مادرش و چرخ خرید و لیست. من سرباز کوچکی هستم که حقوقش را گرفته و مسلح است به مقدار زیادی عشق و یک کارت بانکی.

سه. می گوید بیا پایین. بعد تمام خیابان را پر می کند. تمام خیابانی را که من صبح پیاده از ماشینم می دوم تا شرکت و سردم می شود. سرما می رود و جایی خودش را پنهان می کند. من می مانم و پاییز کوچه ها که حالا هزار رنگ دارد و هیچ کدامش غم انگیز نیست.

چهار. می گوید ماهیها را پاک کردم اما تو یک قیچی لازم داری. برایت می خرم. من قیچی لازم ندارم. خودش است که برای ماهی پاک کردن قیچی لازم دارد. جراحی که ماهیها را با دقت روی آّبکش کنار سینک گذاشته و ایستاده دست به کمر. می گویم بله قیچی لازم دارم. لطفا برایم بخر. می گوید ماهی ات که تمام شد بگو خب؟ می گویم خب.

یک. کاش اینجا بودی و با هم ماهی می خوردیم.