« آن زن دیوانه که رفت، آن مردک دیوانه چه شد؟»
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱  کلمات کلیدی: پُزوووو

حتی حالا که سالهای سال از غارنشینی گذشته، هنوز آدمها دست از جنگهایشان برنداشته اند. انگار که آدمی هنوز به جنگ زنده است. جنگی که حالا اگر سر بقا نیست، سر چیزهای پیش پا افتاده تر و ابلهانه تری می تواند هنوز باشد و اگر جنگ نباشد، زندگی کم کم معنایش را از دست می دهد.

رودخانه از مرداب جالبتر است و البته که «هیچ کس در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.» یکی مثل من از آپارتمانش می زند بیرون تا غار خودش را بسازد و دم غار بایستد به نگهبانی. با نیزه ای نامرئی و لبخندی مصنوعی. یکی دیگر که زندگی خالی و پوشالیش اشتیاقی در دلش زنده نمی کند، دلش را خوش می کند به درست کردن جنگهای خیالی.

در این جنگها با شمشیری از رو بسته، با کسی می جنگد که نه تنها با او سر جنگ ندارد که مدتهاست عبور کرده. از آن کوچه بن بست. از آن خانه دلگیر که دوستش نداشت. از آدمهایی که حتی یک لحظه دلش برای یک کدامشان تنگ نشده. گ.م. می گوید خیلی هم طبیعی است و آدمها جنگهایشان را لازم دارند.

اریک برن در کتاب بازیهایش می گوید که هیچ کس نمی تواند تنهایی بازی کند. آدمها همبازیهایشان را هم لازم دارند. حالا کسی در جنگی خیالی شمشیری خیالی تر را کشیده به روی من. راستش به من مربوط نیست که او حوصله اش سر رفته یا تفریح بهتری ندارد، من بازی نمی کنم. جنگ من و غار من واقعی هستند. شمشیر من نه از رشته های خیال که از فولاد است و تیغه اش زیر نور برق می زند. اسب آهنی من، هر روز خدا سرش را برای نوازش دستهای من خم می کند و رویاهای من، آنقدر تند می تازند که کسی به گرد پایشان نرسد.

اما با احمقها بازی نمی کنم. برای چیزی که نمی خواهم، که مدتهاست نمی خواهم، نمی جنگم. منتظرم شوالیه دروغین زیر نوری که از آفتاب می تابد، تغییر شکل بدهد و بشود همان چیزی که واقعا هست: زنی با یک زندگی خالی و مغزی خالی.

من مرداب بوده ام. برای همین است که مرداب را می شناسم و کوچه های بن بست را. اما دیگر نمی گذارم آدمهای گل آلود کدرم کنند. آنها را می برم و توی قصه هایم اسیرشان می کنم. به سکه ناچیزی می فروشمشان به گدایی. رهایشان می کنم تا سر چهارراههای تمام داستانهای ناتمام من اسفند دود کنند و به راننده ها برای فالی التماس کنند: « فالت ببینم؟» انتقامم در کلمه هاست. جایی که دست کسی بهش نمی رسد. تمام زنهای دیوانه قصه هایم دست به دست هم می دهند و کنار دیوانگی آشکار و بی معنی شان، من دیگر آنقدرها هم دیوانه به نظر نمی رسم.