عاشقانه های اواخر سی و خورده ای سالگی با گلدان اضافه و نان و نمک
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. آهنگ سوم آلبوم آخر چاوشی، می گوید: « من بی تو چیزی نیستم جز پرده بی آفتاب، جز رختخواب کهنه و لیوان آب و قرص خواب» بعد یک جور خوبی می گوید. یک جوری که آدم خوش خوشانش می آید حرفش را باور کند. که هنوز در انتهای سی و خورده ای سالگی باور کند که عشقی چنان هست یا می تواند باشد که بی تو چیزی نباشد جز همین ها. یا تو بی او به جای اینکه سر و مر و گنده به زنده مانیت ادامه بدهی، همینجور ویران بمانی. بعد ته ته دل از زور مار خوردن افعی شده ات می دانی که همه اینها دروغ است. اما از آن دروغهای شیرین خوب است. از آن دروغهایی شیرین خوبی که می شود برای یک روز کوتاه باور کرد. می شود یک غروب یا دو تا را باهاش سر کرد. این روزها هی می خوانم «من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلا نیستم.» و صدایم در خودم دو برابر می شود. این روزها دوست دارم باور کنم و به سی و خورده ای سالگیم توی آینه ها دهن کجی کنم.

دو. انگشتم را بریده ام. بد بریده ام. بعد از چهار روز حالا روی زخم ورم کرده و نبض دارد. نمی دانستم که نوک انگشت هم می تواند نبض داشته باشد. این روزها به زخم کج روی دست چپم نگاه می کنم و فکر می کنم دیگر هیچ وقت مثل قبلش نمی شود و بعد شانه هایم را می اندازم بالا. برای آدمی که تکه تکه خودش را جمع کرده از انفجار کوه و کوفت و زهرمار یک انگشت بریده که چیزی نیست. کرگدن درونم خشمگینانه پایش را روی زمین می کشد و من فکر می کنم خب که چی؟ بالاخره باید با این انگشت سر کنی. همانطور که یاد گرفتی با هزار تا چیز بدتر از آن سر کنی.

سه. داشبورد ماشین دهن گشادش را باز کرده و ماههاست که همانطور باز مانده. از هر کسی که سوار ماشینم می شود باید بابت این منظره عذرخواهی کنم و توضیح بدهم که دو بار ماشین را برده ام نمایندگی و قفل داشبورد را نداشتند یا اینکه داشتند و آن موقع نداشتند و خلاصه قیر و قیفمان جور نشد که نشد. این است که داشبورد مانده با دهان باز. توی دهانش پر از کاغذ است. نمی دانم کجا می شود این قطعه را خرید یا اصلا می شود خرید یا نه.  ال 90 است.

چهار. کتاب فنگ شویی را باز کرده ام و دیدم کنجی که کنج عشق است پر کرده ام از کتاب. بد که نیست اما به هم ریخته است. باید مرتب باشد. باید مجله های کهنه را جابجا کنم. باید آن جعبه پاره را از آن گوشه بردارم. باید باید باید ... بعد هر روز نگاهم می افتد به آن گوشه و فکر می کنم توی عشقم پر از کتاب است. فکر می کنم به آن «ایت ایز کامپلیکیتد» و می بینم که هست. تقصیر را می اندازم گردن کتابها.

پنج. «من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلا نیستم. شاید کسی که عمریه، دنبالشی من نیستم.»

شش. رئیس نیست. داریم با دخترها می خندیم به آینده موهومی که ساخته ایم. آینده ی پیری کوری و تنهایی وسط خنده های سی و خورده ای سالگی و آتلیه ای که پر از این همه گلدان است آنقدرها هم ترسناک به نظر نمی رسد.

هفت. بالاخره حالم خوب شد. بالاخره....