خیلى دور، خیلى خیلى نزدیک
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

از فاصله نزدیک، چینهاى کنار چشمش مثل رودهاى باریک و سفید در آفتاب سوختگى صورتش دویده بود. من همان لحظه و همان جا هم دلتنگش بودم. انگار کن که سفر زودتر مرا با خودش برده بود و به جاى روزهایم، آن شیارهاى باریک و عمیق را روى لحظه هایم جا گذاشته بود. هزار بار گفته بودم که حیف را از روزهایمان بیرون کنیم و حالا "حیف" مثل یک میهمان ناخواسته ى موذى نشسته بود جلوى چشمهایم و سالهایى که از سرم گذشته بود، آب شدند در رودهاى سفید و ریختند به هیچ و عمرمان رسیده بود به نیمه، شاید هم بیشتر و هنوز فکر مى کردیم آینده آن لحظه هاى موهوم خوشایند است که صدایش را به آواز از دور مى شنویم. گفت آدمها حواسشان نیست و پیر مى شوند و به پدر و مادرهایمان فکر کردیم و حواسمان نبود به خودمان فکر کنیم. فکر کردم به شیارها و رودها و موهاى جوگندمى و قلبم پر شد از عشق. نگاهش نکردم. عشق را فرستادم از کناره هاى چشمش سر بخورد تا روى سینه اش و بعد برود تا زمین و سنگ و هیچ و من هزار ساله بودم و هنوز ته قلبم پرى کوچک غمگینى نى لبک مى زد و تمام نمى شد. گفتم باید بروم. دیر شده و من دیگر نمى توانستم از آن سفیدى عمیق چشم بردارم و به جاى تمام سالهایى که از دست داده بودم، برادرم را از نو بزرگ مى کردم. گفتم سالها رفته اند و ما رسیده ایم به این همه تجربه هاى بیهوده. دلداریش مى دادم. دلتنگ بودم و تمام لحظه هایم را به چینهاى عمیق دور چشمهایش باخته بودم.