دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده ...
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. دستم را سوزانده ام. روى مچ دست چپم یک لکه قهوه اى افتاده. زیاد بزرگ نیست. سر ناهار ت. گفت:"حالا حالاها جاش مى مونه." یاد زخم سوختگى ساق پایم افتادم. عمه ام گردن کج کرده بود که:" دختر هم هست آخه." من بچه بودم نمى فهمیدم دختر بودن چه ربطى دارد به سوختن پایم. جمله اش را اما یک جاى ذهنم بایگانى کرده بودم و خیلى سال بعدتر فهمیدم که از این جمله ى کوتاه چه منظورى مى شود داشت. با این همه جاى آن سوختگى هم خوب شد، با آن که وسیع بود و عمیق. این یکى بچه بازى است، برمى گردد به حواس پرتى/دلبرى زنى که مى خواهد کنار پلوپز داغ موبایلى را بزند به شارژ. اگر هنوز آنقدر خوش روحیه ام که به هواى دلبرى حواسم پرت مى شود، آفرین به من!

دو. آخرین بارى که موهایم را کوتاه کردم، کوتاه به معنى واقعى نه مرتب کردن یا فرم دادن، حوالى نوزده سالگیم بود. به زنک گفتم تا سر شانه و او بدون اینکه حساب فرهاى بازیگوش را بکند موها را کوتاهتر کرد. موهایم که خشک شدند پریدند بالاى گوشم. چند ماه از نوزده سالگیم را در غصه ى زشتى موهایم هدر داده باشم خوب است؟ غصه اش یادم است هنوز. در برابر اعتراض من زن ایش کرده بود که: "موى عروسک که نیست، بلند میشه." و بلند نمى شد.

سه. آخرین بار که پایین موهایم را دادم دست آرایشگر حامله بودم، پس مى شود حدود ده سال پیش. آیا من الان راپونزل هستم؟ خیر. سوال بعدى لطفا! 

چهار. باید از تنانگیها بنویسم و نمى شود. نه وبلاگ جایش است نه مى شود توى شبکه هاى اجتماعى نوشت. اینجا مشکلش این است که به فضاى وبلاگ جور در نمى آید و با سرچ ممکن است آدمهاى نامربوط را بکشاند به خانه ام. بقیه جاها مشکل چشمهاست. پس مى نویسم که جایى بدانم که چقدر در حوالى این ماههایى که از سرم گذشته ... هاه ... همینش را هم نمى شود نوشت. بگذریم. 

پنج. مرد مى گوید:" کارفرما را دارم مى برم عسلویه، عسلویه نمیایى؟" مى گویم :" ول کن مهندس. خودت برو." خودش را مى کشد جلو و آرامتر زیر گوشم مى گوید:"آنتالیا چطور؟"با همان ریتم مى گویم نه. خودم را مى زنم به خریت. خریت خیلى وقتها بر خیلى از دردهاى بى درمان دواست. مثلا من نفهمیدم تو منظورت چیست. مثلا من زیادى معصومم. مثلا تو این جمله را نگفتى و من نشنیدم. ها ها ها.

شش. دارم کار مى کنم. دیر وقت است و خسته ام. مى آید کنارم. مى آویزم به دستهاش. یادم مى رود که آدمهاى دیگر هستند. دلم مى خواهد تنها باشیم. بنشینیم پاى شومینه اى جایى. جام شراب دستمان باشد. دلم مى خواهد همین شب را بکشانم تا تکیه دادن، تا آتش. به جاى این همه داریم کار مى کنیم. خستگى آنقدر مستاصل شده که یک گوشه میز نشسته و با عصبانیت پاهایش را تاب مى دهد. "من خسته نیستم، درهم شکسته ام."

هفت. من از سفر ننوشتم و چه حیف. سه روز رفته بودیم روستا، به هواى آب بى فلسفه خوردن و توت بى دانش چیدن. توت که نبود. خرمالو بود و انار. پاییز بود و آنقدر پاییز بود که مى شد شاعر شد یا نقاش.

هشت. حالا ساعت زنگ مى زند و ماراتن دویدن و نرسیدن من شروع مى شود. آیا از همین الان هم خسته ام؟ بله. سوال بعدى لطفا!