زنى بى گوشواره ى مروارید
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٧  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

تعبیر اشتباه و عامیانه ایست که زن شدن را وصل مى کند به رابطه جنسى. موثر البته هست، اما کافى نیست. براى خود من باید از جایى حوالى ٣۴، ٣۵ سالگى شروع شده باشد. جایى که دیگر باور کردم دخترانه ها، جایى در روزهایم ندارند. جایى که خیلى چیزهایى که قبلا مهم بود اهمیتش را از دست داد و یک عالمه حس تازه آمد سراغم. جایى که براى اولین بار فهمیدم که جا افتاده شده ام و تازگى دخترانه دیگر توى صورتم نیست. جایى که از نشان دادن خود واقعیم کمتر ترسیدم. شروع کردم به پذیرفتن خودم و بقیه همانطور که هستند. شروع کردم به نجنگیدن براى تغییر دادن آدمها. راهم را و خودم را از بالاتر دیدم. دیدم که دارم به ترکستان مى روم. زن شدن روندیست که هر روزش هیجان انگیز است. هنوز حواسم هست. وقت تمام لحظه هایش حواسم هست که چه فرق دارد با قبلش. چه پختگى زنانه ى خوبى است که مى شود زیر سایه اش نشست و عرق را با فانتا یا هر کوفت دم دست سر کشید و در مستى ملایم به آدم روبرو زل زد. چه خوب است که بتوانى آدمهایت را بپذیرى با تمام عیبهاى روشنشان. چه خوب است که توى ذهن طبقه بندى منظمى دارى از اتفاقها و روزها. چه خوب که مى فهمى هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا ارزش جنگیدن ندارد مگر خودت. مگر بجنگى که بتوانى خودت باشى. زن شدن آسان نیست. دختر بودن، ساده و شیرین و صمیمى بودن به امید روزهایى که نجات دهنده اى از عرش اعلا مى رسد، البته آسانتر است. ته ته اش اما واقعیت دیگر دهانم را تلخ نمى کند. باورم این است که "نجات دهنده در گور خفته است" و اصلا از اولش هم نجات دهنده اى در کار نبوده و چه حیف از سالهایى که در جستجوى موهوم خوشبختى از دست رفته. آنقدر از نصیحت بیزارم که خفه خون مى گیرم جلوى دخترهایى که دارند سالهاى عمرشان را به هر دلیلى به باد مى دهند. هر کسى باید سرش را به سنگهاى خودش بکوبد. اما کاش مى شد مثل پیشگویى که با اشتیاق به فالش گوش مى دهند، دستم را بکشم کف دستشان و بگویم احمق جان، پاشو و برو زندگى کن. از همین امروز. یک جایى وقتى که زن شدى برمى گردى و دلت مى خواهد دخترى را که آنقدر اشک بیهوده مى ریخت و منتظر عشق بود که قلبش را پاره کند با بیل آنقدر بزنى که بمیرد. *** پ.ن. "حیف از آن عمرى که با من زیستم."