? hava nasıl oralarda üşüyor musun
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

یک. وقتی یک رابطه طولانی مدت به هم می خورد، آدمیزاد می ماند که با یک عالمه جزئیات غیرضروری که زمان و همخانگی توی مغزش فرو کرده چه کار کند؟ جزئیاتی احمقانه مثل اینکه فلانی نیمروی شل دوست ندارد. یا اینکه از ته دیگ ماکارونی خوشش نمی آید یا اینکه عاشق رنگ بنفش است. جزئیاتی که به نظر غیر مهم می رسند. در گروه خاطرات خطرناک و یا آزاردهنده دسته بندی نمی شوند. حتی آنقدرها هم مهم نیستند که بخواهی به خودت زحمت بدهی که فراموششان کنی یا نادیده بگیری. با این حال هستند. یک گوشه تمام نیمروهای شل و ته دیگهای ماکارونی و رنگهای بنفش دنیا خاطره هایی سنجاق شده اند. خاطره هایی که مثل جغد از گوشه ذهنت نگاهت می کنند که بفهمی کجا ایستاده ای. من؟ ایستاده بودم در آشپزخانه مادرم و زل زده بودم به نیمروی شلی که دوستش نداشتم.

دو. با پسرها توی ماشین یک آلبوم جدید گوش می کنیم. سام می گوید: «این مرتضی پاشائیه. می دونی مرده. سینا می گوید آره تو مدرسه هر روز آهنگاشو می ذارن.» سام می گوید : «می دونی سی سالش بود مرد ها. تازه داشت جوونیش تموم می شد.» پشت فرمان ماشین با جوانی تمام شده ام به آهنگ خواننده ای که دیگر نیست  گوش می کنم.

سه. داشتیم با دخترها رای گیری وایبری می کردیم برای شام. «پاستا یا مرغ سوخاری؟» یکی گفت هیچ فرقی نمی کند. دومی گفت اصلا هیچی. سومی من بودم. گفتم مرغ سوخاری درست کن. من توی عمرم به هیچ چیزی رای ممتنع نداده ام. بعد متوجه شدم که راست راستی توی عمرم به هیچ چیز رای ممتنع نداده ام. در میان جمعیتی که از کوچکترین تصمیمها فرار می کردند مثل خدای انتخاب ایستاده بودم. بعد دلم خواست من هم خودم را قایم کنم. در سایه ای. در اطمینان انتخابی. در امتناع از نظر دادنی. دلم خواست ممتنع باشم و مطمئن که کسی قایقم را نمی کوبد به اولین سنگ روبرو.

چهار. هر روز صبح مراسم با شکوه بیدار کردن پسرم در خانه جریان دارد. امروز صبح بابا همدردانه زل زده بود به هزار و یک بار سینا گفتنم. از آن طرف خودش می گوید فقط یه بار صدام کن. چون تو زیاد صدام می کنی بیدار نمی شم. یک بار صدایش می کنم و زل می زنم به خوابیدن عمیقش. بهشت زیر پای مادرانی است که بچه هایشان خوابشان زیادی عمیق است.

پنج. با موی شانه نکرده و صورت بی آرایش آمده ام سر کار. با سپاس فراوان از شال اطلسی که می شود تمام این آشفتگیها را درونش پنهان کرد. با سپاس از سی و خورده ای سالگی. توی آینه به زن نگاه می کردم. می دیدم که علاوه بر ممتنع نبودن یک ویژگی دیگر هم دارم. یکسان نبودن. منحنیم مدام اوج دارد و فرود. مدام دارم بالا می روم و با سر سقوط می کنم و روز از نو و روزی از نو. جلوی آراستگی هر روزه ی ت. من ژاکت کهنه پوشیده بودم و اخم کرده بودم به روزگار. روزگار به جای اخم کردن آسمان را ابر کرده بود. آتلیه سرد بود و می شد ژاکت را در نیاورد. می شد به اخم کردن و سقوط ادامه نداد. کسی خیالش نبود.

شش.« لله که شهر بی تو مرا حبس می شود... »

هفت. دلم می خواهد بنویسم « دلم پیش توست.» بعد فکر می کنم دلم آنجا چه کار دارد می کند؟ دلم نشسته روی شانه های پلیور یاسی. دلم دست می کشد روی پیشانی. روی چینهای پیشانی. دلم؟ زل زده از پنجره بیرون در هوایی که نمی دانم ابر است یا آفتاب. می نویسم دلم پیش توست و پاک می کنم. می نویسم و پاک می کنم...