مادر غضنفر و دوستش در جلسه ى مدرسه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳  کلمات کلیدی: من و پسرم
کلاسهاى زبان را سطح بندى کرده اند. با بى تا در راهروهاى مدرسه دنبال کلاس پسرهایمان مى گردیم. وقتى اسمشان را روى در سه تا کلاس اول پیدا نمى کنیم، یاد جوک معروفِ "اتاق غضنفر" مى افتم. بى تا هنوز با جدیت دارد دنبال کلاس بچه ها مى گردد و من مى خندم و فکر مى کنم روى در کلاس مثلا نوشته اند کلاس سینا و سام! معلم را پیدا مى کنیم، بعد از چهار سال زبان خواندن با کمال افتخار وروجکها کماکان در سطح مبتدى باقى مانده اند. هى معلمها و کتابها عوض شده اند و این دو تا با کمال جدیت در همان سطح قبلى باقى مانده اند. ر. مى گوید شاید یک جور سد ذهنى دارد در برابر زبان. یک روز این سطح مى شکند و بالاخره یاد مى گیرد. من مدتهاست منتظر این "بالاخره" دارم روزگارم را سر مى کنم. این از آن نقطه هایى است که حس مادر بد و ناکافى دارم توى زندگیم. که از بس مشغولم و سرم شلوغ است وقت ندارم ببرمش یک کلاس زبان درست و حسابى. بعد بچه مدام درجا مى زند، فوق فوقش از سطح پتیتو در پیش دبستان مى رسد به فلاور در سوم دبستان. پشت نیمکتها معلم با شرح شیطنت پسرهایمان مثلا خجالتمان مى دهد، خنده ام گرفته. همینجا که نشسته ام در صبح پنجشنبه دلم براى غضنفر کوچکم تنگ شده است.