لعنت خدا بر کسی که در این مکان آشغال بریزد
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نشسته و با آن چشمهای ریزش مرا نگاه می‌کند و مدام هندوانه زیر بغلم می‌گذارد. بعد انگار که بس نباشد می‌گوید که چقدر فرهیخته‌ام. از حرفهایش عصبانی می‌شوم. از لغت فرهیخته بدم می‌آید. فکر می‌کنم فرهیخته چیزی است در حد یبوست. چیزی که به تو امکان نمی‌دهد یک سری احساسات عادی و توجیه‌پذیر را داشته باشی. لابد یک انسان فرهیخته جلوی تلویزیون شام نمی‌خورد یا روزهای بی‌حوصلگی تمام روز با لباس خواب نمی‌چرخد یا بدون نگاه کردن خودش توی آینه سرکار نمی‌رود. حرفهایش را دوست ندارم. برای اولین بار بعد از آن همه سکوت، هنوز عصبانیم و هیچ دردی ازم دوا نشده. می‌زنم بیرون. خیابانهای شهر را زیر پا می‌گذارم. بچه‌ام مدام حرف می‌زند. آدم فرهیخته لابد گوش می‌کند، اما من خسته و بی حوصله‌ام. دلم می‌خواهد برسم خانه. لباس خواب صورتی را بپوشم. بچه‌ام را بخوابانم و بنشینم پای کامپیوتر. دلم می‌خواهد لخ لخ کنان راه بروم. گاهی داد بزنم و خیلی وقتها زل بزنم به جایی و هیچ کاری نکنم. دلم می‌خواهد با دوستهایم بنشینم و حرفهای صد من یک قاز بزنم. بخندم. بخندم و بخندم. آنقدر بخندم که گریه ام بگیرد. اما دوست ندارم یک نفر با چشمهای ریزش نگاهم کند و فکر کند که چیزی بیشتر از یک زن خسته و کلافه‌ام. چاره ای نیست. باید تراپیستم را عوض کنم.