نه تا بخر، ده تا ببر!
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

مدرسه با جلسه طولانى صبح پنجشنبه را خراب کرد. قرار بود نروم سرکار. فکر کرده بودم مى روم مدرسه و بعد کلى وقت دارم تا ظهر. اما ظهر بود و من تازه از مدرسه زده بودم بیرون. خیابان شلوغ بود. فکر کردم مى روم خرید. خرید براى خود خودم. نه براى خانه، نه براى خورد و خوراک، نه براى سینا. فکر کردم یک ساعت فقط زن باشم. نه یک مادر شاغل دل مشغول که خانه اى را اداره مى کند. از کنار مغازه هاى دلرباى میوه فروشى و اسفناجها و کرفسها گذشتم. از کنار قصابى گذشتم و سعى کردم فراموش کنم که گ.م گفته این مغازه گوشتش ارزان است و خوب. از کنار مغازه اى که دستمال توالت و شوینده هاى خارجى مى فروخت رد شدم و به علامتهاى "نه تا بخر ده تا ببر" توجهى نکردم. خریدهایم که تمام شد، با کیسه ى کوچک در دستم دوباره از کنار مغازه ها رد شدم. فکر کردم سبزى نمى خرم چون نمى خواهم الان فکر کنم به اینکه در خانه چى دارم و چى ندارم. اصلا نمى خواهم فکر کنم که پیاز ندارم و نارنگى کم دارم و چقدر کرفس تازه دوست دارم. مى خواهم مزه خریدهایم زیر دندانم بماند. گوشت هم فعلا هست. بدون مرغ هم که نمى میریم. اما یک وسوسه تا آخرش رهایم نکرد که آیا واقعا اگر نه تا بسته دستمال بخرم آن مغازه ده تا بهم مى دهد؟ دست آخر با کیسه کوچک خریدهایم در دست راست و یک بسته ده تایى بزرگ دستمال در دست چپ خودم را رساندم به ماشین. فکر کردم زندگى همین ملغمه خنده دار است که ته تهش هم خیال باید جفت و جور شود با واقعیت. با دو دو تا چهار تا کردن و حساب جیب را داشتن. دلم مى خواست مى شد یک روز و یک ساعت در رویا به سر برد. آرزوى دیر و دورى بود انگار براى یک مادر شاغل دل مشغول که خانه اى را اداره مى کند.