«بر آستان درى که کوبه ندارد ...»
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. صبح باز از پنجره ها پریده بود وسط خانه. سر خوش داشتم براى خودم آشپزى مى کردم. انگشتهایم بوى سیر تازه مى داد و خانه را بوى سبزى و سیر برداشته بود. روى میز بساط طراحیم پهن بود. کاغذ پوستى و مداد رنگى. پروژه طرح یک فضاى سبز بود و گزینه اولش را کشیده بودم. وسط آشپزى و چرخیدن در آشپزخانه طرحم را راندو مى کردم. روتختى پهن بود روى تخت. ظرفهاى صبحانه را شسته بودم. سرى دوم لباسها توى ماشین دور خودشان مى چرخیدند. بعد رفتم خرید و برگشتم. تازه ساعت شده بود یک. بعد ایستادم و نگاه کردم. از حجم کارى که در زمان کوتاه انجام داده بودم وحشت کردم. از سرعتم ترسیدم. یاد الهام افتادم و کندى خوشایندش. یاد دوستهایى که زندگى شلوغ من برایشان عجیب و ترسناک بود. یاد آدمهایى که هر کدام از این کارها برایشان یک پروژه بود و زمان بر. ایستادم و به خودم نگاه کردم که دور میز مى چرخیدم و خریدها را جابجا مى کردم و فکر مى کردم زندگى چقدر باید حواسش جمع من باشد که کسل و کلافه نشوم. مى دانستم سرعتم موهبت نیست و نفرین است. نفرینِ خداى کسالت که لابد عاشق چشم و ابروى من بود که این همه سال روى روحم خیمه زده بود. من آدم دویدن بودم اما. گاهى باید به خودم یادآورى کنم که کمى آهسته تر... کمى فقط کمى آهسته تر که دنیا به رد پایم برسد. اگر برسد.

***

 دو. خسته و درمانده رسیده بودم خانه شان و داشت از من مراقبت مى کرد. مادرانه مى چرخید در آشپزخانه و غذاها را توى ظرفهاى کوچک مى کشید. بچه ام شام خورده و مشق نوشته ولو روى مبل اسپایدرمن مى دید. فقط اگر مى شد درماندگیم را ببرم ولو کنم روى مبل راحتى و فکر کنم که مراقبم هستند تمام بود. نمى شد. باید برمى گشتیم. خانه ى دوستم، خانه بود. خانه اى که زنى دل مشغول مى چرخاندش و دوستش دارد. خانه ى من؟ زنى تویش نیست که بچرخاندش بیشتر اوقات. کنار زنها احساس امنیت مى کنم. کنار دوستانى که حواسشان به وقت دادگاه این یکى، نوزاد آن یکى و کمردرد من هست. کنار مادرم که در ظرف کوچک برایم سالاد مى کشد. کنار ت. حتى که فقط مهربان است و چشمهایش را دوست دارم. کنار زنان ساده ى کامل و زنان پیچیده ى ناکامل که در زندگى دشوارشان از دویدن خسته نمى شوند یا اگر خسته مى شوند به روى خودشان و آینه نمى آورند.

***

سه. باید راهى باشد. ته ته این همه دویدن باید راهى باشد. راهى به آن لحظه ى کوتاه ... به ایستادن. به تکیه دادن. به بوسیدن صورت زبر مردى که حواسش هست. باید بشود دور یک میز نشست، گیرم که میزش کوچک باشد و پایه هایش لق. باید کاغذهاى پوستى را جمع کرد و مدادرنگیها را گوشه کمد گذاشت و به قصه ها فکر کرد. من این روزها نمى نویسم و غمگینم. وقتى نمى نویسم، آخر تمام این دویدنها باز غمگینم و خالى. باید راهى باشد. باید کسى حواسش باشد که من بایستم و تکه پاره هاى روحم را داستان کنم.

***

چهار. زنى که از بالاى پله ها کاغذهاى سفید را ریخته تا تمام هال ایستاده خیره به لیلا نگاه مى کند که پایش با کفش صورتى نبوک سرخورده در آب نماى دم در. کنارشان چهره سرایدار پیداست که یک روز پیر است و یک روز جوان. لیلا مى داند که سرایدار خیالباف است و باز دلش مى خواهد باور کند. من کنار لیلا ایستاده ام و رد کفشهاى خیسش را نگاه مى کنم که در آینه هاى لابى دو برابر مى شود. بچه ها دنبال پروانه ها کرده اند و از پنجره مى شود پاییز را دید که دارد بساطش را از شهر جمع مى کند. کنار جوانىِ غمگین لیلا انگار هزارساله ام.

***

پنج. مادربزرگم خداى سرعت بود. یک روز سکته کرد. بقیه عمرش را کند و آرام جلوى تلویزیون به تماشاى زندگى بقیه آدمها گذراند. من مدتها جلوى تلویزیون زندگى کرده ام. بقیه عمرم را لابد آنقدر مى دوم تا بنجامین باتن وار پروانه اى، سوسکى، مارمولکى چیزى بشوم و در یکى از سوراخهاى دیوار محو شوم.

***

شش. "پرم از آب از رود ... چه درونم تنهاست."

***

 هفت. حواسم به گلدانهایم نبود. خاکشان خشک است و سرشان را انداخته اند پایین و زل زده اند به سنگ چرکمرد کرم رنگ. خسته تر از آن بودم که دل به دلشان بدهم. دلم مى خواست مراقبم باشند. گلدانها، لابد اگر زبان داشتند از آن زمزمه هاى "حسنک کجایى؟" راه مى انداختند. ته مانده ام رسیده بود به خانه، خانه که نه. باید مى گفتم لانه و سرم را فرو مى کردم زیر لحاف بنفش و به صداى نفسهاى پسرم گوش مى دادم و نفس مى گرفتم. زنى که گاهى از دویدن خسته مى شود و دلش مى خواهد مراقبش باشند با بچه و گلدانها و خانه اش محاصره شده بود و همه شان یک صدا "حسنک کجایى"وار باز براى مراقبت صدایش مى کردند و نمى شد حتى مکث کرد و به چیزى دل خوش کرد. خانه خالى بود. خانه از تو خالى بود.