اوصیکم به پیاز و زعفران و عشق زیاد
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

از آن آشپزیهای بی حوصلگی ام بود و ماهی سوخت. هم خودش هم روغنش. خانه را دود خاکستری کمرنگی برداشت که رفته بود چسبیده بود به سقف و هر چی پنجره را باز می کردم از جایش تکان نمی خورد. باید بی خیال آشپزی می شدم و املت می خوردیم. چند ماهی است که کشف کرده ام آشپزی هم می تواند کلی حرف بزند برای خودش. قبلش توی کتابها خوانده بودم و شاید توی فیلمها دیده بودم اما برای خودم یک جای زمستان پارسال بود شاید که آشپزی شد یک پنجره. باز شد به دنیایی امن و خواب آلود. شد یک جور گفتن «دوستت دارم» شاید. دیدم روزهایی که آسمان نامهربان است باید زعفران بیشتر زد به غذا. روزهایی که خوب خندیده ایم غذا باید تند باشد. روزهایی که خوابم می آید طرف سوپ نروم و همین پریروز به همه اینها اضافه کردم که وقت بی حوصلگی آشپزی نکنم لطفا.

امروز توی خیال داشتم سبزیجات را خرد می کردم و ساعت هنوز 8 صبح نشده بود. گفتم این عشقبازی با سبزیجات و ادویه ها را هم بگذارم یک جایی وردل سی و خورده ای سالگی یا ببندمش به احساساتم یا همینطور بگذارم برای خودش بچرخد توی ماشین و من بروکلی بردارم و هویج، کدو و قارچ و پیاز فراوان، جوانه ماش و گوجه گیلاسی و تفتشان بدهم با هم. خیالم داشت مرغ ترش می خرید و باریک خردش می کرد. خیالم ایستاده بود مردد بین سویا سس و خامه. خیالم سوپ هم می خواست و هنوز تصمیم نگرفته بود که سوپ قارچ یا دال عدس و هنوز ساعت 8 هم نشده است. 8 صبح روز سه شنبه. جایی میانه میدان هفته ای که نه می آید و نه می رود و پر است از بی جوابی انگار. اما نمی شود از کنار این همه رنگ گذشت. نودل هم باید باشد و یک امشب از خیر برنج بگذریم. بعد بگذارم غذاها حرف بزنند برای خودشان. تمام حرفهای گم شده را روی میز بچینند و با هم خوبهایش را سوا کنیم. ساعت هنوز 8 نشده و من نمی دانم دوازده ساعت پیش رویم را چطور سپری کنم.