اسم سرخپوستى ایستاده با توهم پنبه اى در گوش راست
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. دکتر گفت نیست. نچ. گفتم دکتر قبلى گفت سر پیچ آن بالا. گفت من همه اش را دارم مى بینم و نیست. پنبه ى کوچک محو شده بود و من نصف دیروز و امروزم را بیخودى نگرانش بودم.

دو. حالم خوب نبود. روى دور بهانه گیرى بودم که چرا در دیزى و دم الاغ و از این مزخرفات ... بهانه ها حالم را بدتر مى کرد. کوچکم مى کرد. شیدا را با آن اشکهاى درشت و بى معنى توى چشمهایش نمى خواستم. اما آخرش هم حرف دلم را نزدم. که تکرار آن اسم روبروى چشمم یادم انداخته بود که چند تا نامه ى بى جواب نوشته ام. نامه هایى که گم شده بودند در روزهاى پیچیده و شلوغ و خاطره ى بى جوابیشان یک گوشه مانده بود و من دلش را نداشتم که حرفم را بزنم. که به آن کلمه هاى اندکى حسادت مى کنم که در پوشه ى نامه هاى رفته سهم من نبود.

سه. مى خواستم پاى تلفن بگویم مواظب خودت باش. نگفتم. گفته بودم که جایى از زندگى ام ایستاده ام که دارم جمله ها و کلمه ها را از نو نگاه مى کنم. دیدم گفتن مواظب خودت باش، کمکى نمى کند. آدمها معمولا مواظب خودشان هستند. گفتنش فقط دل گوینده را قرص مى کند. انگار که با این جمله اش چتر حمایتش را انداخته روى سر مردى که تمام خستگیهاى تاریخش را به دوش مى کشد. اما نمى شد. نمى شد در تاریکى شب با یک جمله از کسى محافظت کرد و من نمى خواستم به یک وهم دل خوش کنم.

 چهار. یک بار نوشته بودم که "نوشتن" از هر موقعیت رسمیش مى کند. از نقش یک خیال جدایش مى کند و به یک نوع قطعیت مى رساندش. حالا مى بینم که گاهى حرف زدن از موقعیتها هم همین است. انگار که "موقعیت" همین که بى نام است مى شود با آن حس امنیت کاذب دل خوش کرد که این همان نیست. این احساس سوزش از سوزنى که مى رود توى بازویت، مى تواند آمپول نباشد. اگر از آمپول مى ترسى. اما موقعیت همان است. اسم داشته باشد یا نداشته باشد و واقعیتش این است که آمپول زده اى، حتى اگر چشمهایت را محکمِ محکم بسته باشى.