گ.م این یادداشت را دوست نخواهد داشت.
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. گفت: « دیدنت. اوضاعت خیلی هم بد نیست.» روبروی چشمهایم نبود که خشمم را ببیند. که برای بیرون کشیدن جزیره ام از زیر آتشفشان، برای پوست کلفتم، برای میلم به زندگی علی رغم همه چیز هم باید جواب داشته باشم. آیا وقتی می گویم درد می فهمد از چه دردی حرف می زنم؟ نه. ما آدمها برای نفهمیدن دردهای هم پا به این دنیا گذاشته ایم. این را دیگر خیلی وقت است که می دانم.

دو. گفتم اینترنت دنیای بی در و پیکریست. خیلی دل نبند بهش که رازهایت را نگه دارد. یک اکانت را می ترکانی طرف فردایش اکانت تازه ساخته و دارد باز پرسه اش را می زند. باید کار و زندگیت را بگذاری و از صبح تا شب بنشینی آدمهای تازه را منفجر کنی و آخرش هم برسی به همان نقطه شروع. نقطه ای که همه نورهای باریک، چشمهای گرگ بیابانند. بعد ببینی که اهمیتی ندارد. که پرسه زدن آدمها هیچ اهمیتی ندارد. که مهم آن چیزی است که از سرمان گذشته و اینکه دوام آورده ایم. علی رغم همه چیز.

سه. آدمها دنبال چه هستند به جز یک قطره محبت؟ حالا خیلی وقت است که این را می دانم. که ته ته تمام پرسه ها آن جستجوی بی جواب برای محبت است. آن «چه می کنی؟» آن که ببینی اهمیت داری. که بودن و نبودنت دارد صخره ای را تکان می دهد. حتی اگر تکان نمی دهد. حتی اگر نبودنت به اندازه نبودن گنجشکی روی هره بی اهمیت است.

چهار. رفتم به چشمهای خودم نگاه کردم. به چشمهای زنی که شیدا نمی توانست باشد. به احساس ناشناسی که از زخمهایش می جوشید. نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم. خالی بود. آینه از من خالی بود و من هیچ احساسی نداشتم.

پنج. نیامد پای تلفن. ترسید طلسمش کنم. می خواستم بگویم که دیگر مهم نیست. که فرصتی بود که داده بودم بهش برای بخشایش. گذشت و دیگر هیچ اهمیتی ندارد. که گنجشکی که از پشت هره پریده در خاطره هیچ کس نمی ماند و آدمها استادهای فراموشکاری هستند که اگر نبودند حالا همین آتلیه پر از سنگهای مزار ایستاده بود. سفید با خزه هایی روی آن و بوی خاک.

شش. گفت کارما دارد. گفتم می دانم. کارماهای زندگی قبلیم توی زندگیم دارند پرسه می زنند. من هرزگاهی یکیشان را جارو می کنم و با خاک انداز پرت می کنم توی حیاط خلوت و باز از جای دیگری از زندگیم سر در می آورند. گفتم کارما دارد زیر دست و پایم می لولد. گفت به خاطر خودت. فقط به خاطر خود خودت. انگشتهایم موقع نوشتن می لرزید. قلبم وقت حرف زدن. کسی اجازه ندارد انگشتهای یک کرگدن را بلرزاند. گفتم نمی خواهم. این یکی را نمی خواهم. گفت باید بگذری. پرسیدم چطور. بعد توی بی جوابی زل زدیم به هم. اشک آمده بود تا توی چشمهایش و لازم نبود چشمهایش را ببینم تا بفهمم گریه می کند.

هفت. باور نیروی ویران کننده ای دارد. کاش بداند که نه من، که نیروی باور خودش است که دارد ویرانش می کند. که باید از آینه بپرسد اگر بتواند خیره بماند به آینه برای یک دقیقه کوتاه و درد دیوانه اش نکند. روبروی آینه بایستد و باور کند که چه کرده. که روبرو شود. با خودش روبرو شود. من؟  انگار کن که نیستم. که هیچ. گنجشکی که پریده.

هشت. «حالت اینقدرها هم بد نیست. دروغ گفتی.» بعضی آدمها وصل هستند به گذشته ات. بعضی ها مال لحظه حال هستند. بعضی ها اصلا نیستند. بعضی ها را نگاه که می کنی نبوده اند انگار. که به جز زخمی خون آلود خاطره ای ازشان نمانده و چه بد است که خاطره ات از کسی خنجری باشد توی زخمی. خنجری آلوده توی زخمی.

نه. حال مزخرفی داری. به حال مزخرف من هم سر بزن.

ده. توی سرم جمله ها داشتند می چرخیدند. گ.م از آن سر دنیا پرسیده بود « زنگ بزنم؟» بعد کنار پارک وسط خاک و خلها و ماشینهای زباله و بوی گند دستم را کردم توی جیب بارانی و دستم خورد به استوانه ای سرد توی جیبم. لاک بود. لاک سرخابی. دنیا کمی، فقط کمی جای بهتری شد. دنیای ساده و خاک آلود و عصبانیم کمی، فقط کمی جای بهتری شد.