الهى سحر پشت کوهها بمیره!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧  کلمات کلیدی: حسود خانم
تئاتر طولانى تمام شده بود. من زل زده بودم به شعف روى چهره بازیگران. به آن درخشش آشکار و چنان حسود بودم بهشان که نمى توانستم دست بزنم. دلم آن اشتیاق را مى خواست. کاش مى شد آن درخشش را بدزدم و نورش را پخش کنم توى تاریکى روزها. به خودم فکر کردم در آخر روز کارى و به آن آدمها نگاه کردم. اشتیاق من در نقطه فرار بود. وقتى که کارت زنى صداى بیب کوتاهى مى داد و بعد آزاد بودم. که بروم به سوى زندگى. اما زندگى آن آدمها همانجا بود. عشق همانجا بود. هر شب بعد از یک اجراى دو ساعته. فرداى همان روز، ساعت ٨ و نیم شب بود که تو گفتى حالا تمام آن بازیگران دارند نمایش دیروز را تکرار مى کنند. گفتم خوش به حالشان ... به برق چشمها فکر کردم. به تکرار که دیگر اسمش تکرار نیست وقتى با عشق و اشتیاق ترکیب مى شود. دلم همین را خواست. براى روزهایمان. که شگفتى و اشتیاق راه تکرارها را ببندد. دلم خواست که آخر روز کارى، توى صورتمان به جاى ملال و رهایى، شعفى باشد از جنس ایمان. ایمان اینکه امروز کارى را درست و کامل انجام دادى... پوووووف. آرزوى بزرگیست. نه؟