به افتخار سطل زباله، گربه ى ولگرد و سکوت
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
١- گربه ی سیاه روی سطل سیاه ایستاده بود و سر سیاهش را خم کرده بود به طرف کیسه هاى سیاه زباله. روز هنوز تازه شروع شده بود. مى توانست سیاه باشد یا سفید. مى توانست نرم باشد یا با گوشه هاى تیزش بخراشدم. مى توانست تنها سیاهى روز، همین جا کنار گربه بماند. گربه ى سیاه خودش را پرت کرد روى بقیه سیاهیها. من ماندم، رو به روز. کم مانده بود بیفتم به التماس. کم مانده بود. *** ٢- شب یلدا فقط یک دقیقه از شب قبلش بلندتر است. اما همان یک دقیقه، اوج سیاهى است. من از سیاهى نمى ترسم، از تنهایى چرا. *** ٣- گفت فالت خوب بود و من باور کردم. *** ۴- اشیا قصه دارند. ماگ سفید با آن شعر رویش خرد شد. یک جایى ته دلم، یک آرامش غریب آمد و نشست. انگار که یکى از نشانه هاى سال بد سایه اش را از سرم کم کرده باشد. چرا تمام این مدت گذاشته بودم ماگ بماند و هر بار مى بینمش یادم بیاید که به چه فکر مى کردم وقتى خریدمش. اشیاى خائن و حافظه. باید همه شان را دور بریزم. باید رد سالهایى را که از سرم گذشته خالى کنم توى زباله دان تا دستم بهش نرسد. فراموش کنم. اگر بشود. *** ۴- در دور ریختن آرامشى هست که در خیلى چیزهاى دیگر نیست. زمانى بود که من با دور ریختن ذره ذره از سیطره اى در گوشه اى از دنیایم رها مى شدم. حالا مى ترسم سطلهاى زباله ى سیاه مرا لو بدهند. سطل سیاه گنگ سر پیچ کوچه شریک جرم من است. از کنارش که رد مى شوم سرى تکان مى دهد برایم و من زیر لب، مى گویم هیسسسس. با اینکه مى دانم قصه ام در دل سیاهش بوى گند گرفته است. *** ۵- لیلا نشسته روبرویم. من از ننوشتن خسته ام. دلم آن شهود اواسط بیست سالگیم را مى خواهد. آن نقطه اى که ایستادم و دیدم که فقط نوشتن است که مى تواند اینقدر پر و خالیم کند. با این همه در بیشتر سالهایى که از سرم گذشت، خائن به خودم و به آرزویم، معمارى کردم. یکى باید مرا به قصه ها پس بدهد. به لیلا که نشسته روبروى رودخانه و من مى نویسم. لیلا، با یک لا پیراهن نازک توى تراس مى لرزد. لیلا را حتى عشق نمى رهاند. نگاهش نمى دارد. سایه است انگار و من باید در یکى از قصه ها از همان بالا پرتش کنم تا زیر پاى مرد. چرا من اینقدر خسته ام؟ لیلا توى کمد دنبال چه مى گردد؟ بچه ها را چه کنم؟ دخترک را با موهاى لیلا و چشمهاى مردى که زمانى دنیاى لیلا بود. حالا لیلا روبروى عکسها، به آن خلا بزرگ چشم دوخته. دستهاى مردى، روى شانه هاى برهنه ى زنى. لیلا قلبش را به دنبال چیزى زیر و رو مى کند و نیست. از آن همه عشق فقط یک آه مانده و دو تا بچه. آه از سینه اش رها مى شود اما بچه ها تا ابد به او تعلق دارند. من و لیلا و همه مادرهاى روى زمین، زنجیر شده به کودکانمان، آن ترس نخستین انسان غارنشین را به ارث برده ایم. حقیقت دارد اما لیلا. هیچ کس نمى تواند مثل ما دوستشان داشته باشد. لیلا مثل یک پرچم سفید از نرده هاى چوبى آویزان است و سردش است. نمى داند مرگ گرمش مى کند یا نه. *** ۶- گربه سیاه رفته. منم و سطل سیاه و روز. منم و اشکهایى که عقب مى زنم. منم و شال بافتنى بنفش. منم و قصه هایى که روى روزهایم پرسه مى زنند. *** ٧- همه چیز تقصیر ماندگارى عجیب اشیاست. کاش مى مردند. کاش بیمار مى شدند. اما هیچ کیفى سرما نمى خورد. هیچ آینه اى افسردگى نمى گیرد. ماگها را اما مى شود شکست و یک بخشى از گذشته را همراه تکه هایش به خاک سپرد. *** ٨- دل صنوبرینم همچو بید لرزان است...