وای و به حال دل شیدا و باقی قضایای من
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت 2 و نیم که از دفتر راه افتادم، نگاه حسرت بار نصف آتلیه همراهم بود. گاهی که سرحالتر باشم می ایستم و برایشان توضیح می دهم که بیخود حسرت نخورند، الان تازه شروع روز شلوغ من است. وقتی که باید بدوم تا خانه. برسم به درسهای بچه. شام درست کنم. بازار شام را تبدیل کنم به خانه و تازه اگر وقتی ماند به آن پروژه های توی خانه برسم. سرحال نبودم. لبخند زدم و گذاشتم فکر کنند که من خیلی خیلی خوشبخت و بیکار و خوشحالم که دارم وسط روز می روم خانه.

ذهن مشغولم توی ماشینی که حواسم نبود دارم باهاش رانندگی می کنم همراهم عربده می کشید و کارهایم را یادآوری می کرد. داشتم فکر می کردم که باید ناخنهای سینا را بگیرم. لباسهای مدرسه اش را آماده کنم. مدارک دکتر را همراهم بردارم. خانه آشفته ام را مرتب کنم. بعد فکر کردم به مدارکی که باید شنبه تحویل بدهم. فکر کردم بگویم خانم خ. مدارک را بفرستد برای چاپ یا نه؟ بعد زنگ زدم به تلفن داخلی خانم خ. و گفتم که از آخرین فایل مقاطع دی- تچ بگیرد تا من شنبه ترانسمیتال  و پی دی افش را آماده کنم. بعد یادم آمد که باید لپتاپ را بردارم و آزمایش خون را. کپی شناسنامه و ... ساعت را دیدم و از سه گذشته بود و فکر کردم بچه ام کلیدش را برداشته؟ نکند پشت در بماند. بعد ذهن آشفته ام داستانی از گم شدن بچه در طبقات و لابی ساخت. یک لحظه بعد، من، زنی که هنوز پشت فرمان ماشینم بودم داشتم توی طبقات می دویدم و اسم سینا را داد می زدم و فکر می کردم بچه ام کجا رفته. تا برسم خانه دلم شور زد. تا برسم پشت در و ببینم که کلیدش همراهش بوده و خودش رفته توی خانه.

داشتم لیست کارهایم را می نوشتم که یادم آمد به ف. قول یک پست وبلاگ داده ام. وسط  خطوط درهمی که نوشته بودم باید ظرفها را بشورم و اسباب بازیهایی که از مهمانی یکشنبه کف خانه مانده جمع کنم و هزار و یک چیز را یادم باشد که همراهم بردارم نشستم پای لپتاپ. آشفتگیهایم دویدند وسط تمام خطها.

آشفتگی های زنی که شب خیلی کم خوابیده و روزهاست که دارد دنبال خودش می گردد. خودش را جایی کنار رملی در کویر جا گذاشته. خودش مانده که فکر کند از این دنیا چه می خواهد. نسخه دومش برگشته به شهر. نسخه دوم زنی که من باید باشم، به جای من سر کار می رود. به جای من نقشه های فاز دو را کنترل می کند. به جای من ناخنهای بچه اش را می گیرد. به جای من سرش را توی شانه های تو فرو می کند. به جای من می ایستد روبروی آینه و به رنگ پریده ام نگاه می کند. به جای من می دود و در انتظار می ماند تا زنی که جا مانده بفهمد که در این دنیا دنبال چه می گردد. اگر بفهمد...