و وقتی هم یک جمله توی سرم زنگ بزند همه کارهایم را نصفه می‌گذارم و می‌روم بنویسمش
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

 

من پنجشنبه‌ها بیکارم. یعنی سر کار نمی‌روم. من پنجشنبه‌هایم را با عوض کردن ملحفه‌ها شروع می‌کنم. بعد از صبحانه می‌روم سراغ گلدان حسن‌یوسف ته پذیرایی. از وقتی برگهایش را مرتب هرس می‌کنم جان گرفته است. برگهای اضافه را جارو می‌کنم و دستهایم را بو می‌کشم. دستم بوی حسن‌یوسف می‌دهد. شاخه‌هایی را که از گلدان جدا کرده‌ام می‌گذارم توی آب. روی میز آشپزخانه‌ام پر از انتظار شکفتن است. چهار لیوان پر از برگهایی که ریشه داده‌اند یا منتظرم که ریشه بدهند. خیلی وقتها بعد از اینکه ریشه می‌دهند می‌بخشمشان به کسی و دوباره فردایش چند شاخه جدید جایگزینشان می‌کنم. بیشتر از اینکه کاشتنشان را دوست داشته باشم ، ریشه دادنشان را دوست دارم. دوست دارم چیزی هر روز به من یادآوری کند که هر شاخه جدا شده‌ای یک امکان شکفتن است. یک امکان شاخ و برگ دادن.

بعد نوبت شکار رختهای کثیف است. جورابهای قایم شده در گوشه کنار خانه. لباسهای لای اسباب بازی. مانتوهای آویزان روی چوب رختی. ماشین لباسشویی دهان گنده‌اش را باز می‌کند. مثل مریضی که بهش گفته باشند بگو « آآآآآ» و منتظر می‌ماند تا دهانش را با لباسهای چرک پر کنم. غر هم نمی‌زند. تنظیمش که کردم برمی گردم تا از آشپزخانه بروم بیرون. درست سه قدم که به طرف در آشپزخانه بردارم صدای آبگیری ماشین لباسشویی را می‌شنوم. جارو برقی وسط خانه منتظر است. اما اول باید گردگیری کنم. موقع گردگیری عطسه ام می‌گیرد. دوست دارم برای خودم آواز بخوانم.

اتاق بچه ام آنقدر شلوغ است که جای قدم برداشتن ندارد چه برسد به جارو کردن. اسباب بازیها را جابجا می‌کنم. دست و پای کنده شده روبوتها را پیدا می‌کنم. مدادها را جمع می‌کنم و لباسها را آویزان می‌کنم توی کمد. دوباره سرک می‌کشم توی آشپزخانه. زودپز روی گاز دارد سوت می‌کشد. ذرت می‌پزم. بعد باید یادم باشد زودپز را خالی کنم و ناهار را بار بگذارم. امروز آبگوشت داریم. بچه را باید حمام کنم. باید یک جایی بنویسم که یادم نرود. روی کاشی‌های آشپزخانه می‌نویسم « حمام سینا» و یادداشتهای اضافه هفته قبل را پاک می‌کنم. روی یقه پیراهن مدرسه سینا اسپری رافونه می‌زنم و می‌گذارم بماند که با سری بعد رختها بشورم. یادم باشد پیراهنش را اتو کنم. یادم باشد برنج خیس کنم برای ناهار. یادم باشد به مانا زنگ بزنم. یادم باشد بروم خرید. کاهو، گوجه فرنگی و شیر بخرم. یادم باشد رختهای شسته را بگذارم توی آفتاب. بله. من پنجشنبه‌ها بیکار هستم. یعنی سرکار نمی‌روم!